نقاب

:راحله زود باش بابا می­خواد منو بزاره مترو تو رو هم برسونه.

-خیلی خب برو اون شال سبزه رو از کشو اولی دراور مامان بیار

: شال می­خوای چی کار دیرم شده که بابا می­خواد منو برسونه­ها!

شال رو می­ده دستم کاپشنم رو برمی­دارم و می­دووم. بدو آسانسور رو بزن. سر کوچه می­گم بابا نمی­خواد بری توی کوچه همین­جا پیاده می­شم. سریع کاپشنم رو می­پوشم و مقنعه­ام رو می­کشم پایین و می­رم تو کوچه. از اون سر کوچه فرح داره میاد. خدا رو شکر که منو ندید. با هم می­ریم بالا مانتومو عوض می­کنم بعد از ظهر باید بریم خونه یکی از بچه­ها که عمل کرده نمی­تونه بیاد سر کار جلسه داریم. کارامو زود انجام می­دم ساعت دو فرح میاد بالا. چادرشو پوشیده می­گه بریم؟

-وایسا حاضر شم.

شال سبز رو از تو کیفم درمیارم می­رم تو دستشویی مانتومو عوض می­کنم شال سبزه رو از زیرم مقنعه مثل شال گردن می­اندازم که تنگی مانتوم معلوم نشه. بعد بهش توضیح می­دم که من این مانتوم رو از اولش هم که می­خواستم بخرم بالاش تنگ بود اما چون دوستش داشتم خریدمش زمستونا که کاپشن می­پوشم اینو زیر کاپشن می­پوشم اما حالا چون تو خونه اونا نمی­تونم با کاپشن بشینم اینو اینجوری انداختم که تنگی مانتوم معلوم نشه. می­گه آره  اینطوری بهتره. بعد از جلسه باز با فرح تا مترو هم مسیرم توی مترو می­گم من می­خوام برم توپ خونه تو اون طرف می­ری دیگه؟! می­گه نه با هم باید بریم منتها تو توپ­خونه پیاده می­شی! ای خدا!!! سوار می­شیم یه خورده حرف کار می­زنیم مترو خیلی شلوغه اما تا توپ­خونه دو سه تا ایستگاه بیشتر نمونده.

سوار مترو بعدی می­شم خدا رو شکر اینجا خلوته اول مقنعه­ام رو در میارم و بعد هم شال سبزرو سرم می­کنم. حالم خوب می­شه تو آینه خودمو نگاه می­کنم اینی که تو آینه می­بینم رو می­شناسم. راحله­اس! اما اونی که از صبح تا الان با خودم می­کشیدم این ور اون ور رو با اینکه 5 روز هفته از صبح تا شب باهاشم نمی­شناسم. نمی­دونم چرا تحملش می­کنم؟!

/ 6 نظر / 6 بازدید
سام

سلام راحله.خوبی؟این آدرس جدید وبلاگ منه. در ضمن بیگانگی با خودت پیدا کردی؟ دوماَ حالا مجبور بودی مانتویی بخری که بالاش تنگ باشه و هزار نفر هیز نگات کنن؟ سوماَ توپخونه نه جانم،امام خميني (ره):D در ضمن عزيز دلم 5 روز تحملش مي كني ولي از صبح تا غروب و اين يعني عمده ي زندگيت.ولي كار در دنياي بعد از دموكرات سوسياليستي براي كارگرها معاني بهتري پيدا كرده.هرچند كه ايده آل نشده ولي جامعه رو به ترقي رفته با آزادي بيشتر در محيط كار.هرچند كه يونيفرم هنوز هم باقي مانده از آثار دوران كور كمونيستي در جهانه.

افسانه

گاهی دلم می خواد صبح شال بزنم و برم اداره، چه آرزوی کوچک محالی...

بي بي

سلام دوستان ديروز بانو وب هيچ کس تنها نيست را به روز کرد و رسما وارد جمعمون شد...

مادر بد

فکر کن! منم اینقدر از این کارها کردم! تحملش میکنی چون دوستش داری، نه؟

جامه دران

ما همه فعلا با نقاب زنده ایم! کی فرا میرسه اون روزی که این نقاب ها فرو بریزند؟! راستی وقتی نقاب کنار بره چه اتفاقی می افته ؟!!!