بالا

میام توی اتاق از اینجا که هستم روبه­رو که نگاه کنم قله­ی دماوند رو   می­بینم. از وقتی اومدیم خونه­ی جدید این اولین روزیه  که هوا آفتابیه و می­شه بیرون رو دید. میام کنار پنجره، دستم رو می­زارم زیر چونه­ام و بیرون رو نگاه می­کنم... از اینجا از طبقه­ی چهاردهم که پایین رو نگاه   می­کنم بعضیا پیاده­ می­رن بعضیا دارن می­رن طرف ماشیناشون. دقت   می­کنم می­بینم هیچ کدوم از بهترین راهی که می­تونن از در برن بیرون یا سوار ماشینشون بشن نمی­رن. چه قدر رفتارشون مضحکه و حرص درآره... دلم می­خواد پنجره رو باز کنم و بهشون بگم که هر کدوم از کجا برن تا راحت تر برسن!

نمی دونم خدا که از اون بالا ما رو نگاه می­کنه چه احساسی داره! چرا به ما نمی­گه از کدوم راه بریم؟

/ 7 نظر / 10 بازدید
میتینگ آنلاین

والا خدا دیگه پیر شده حوصله این کارا رو نداره. ما امام چهاردم داریما. حالا شمام از طبقه چهاردم مدیریت کن.

راحله

سلام خانمی خوبی؟ همیشه همینه! تا وقتی پایینیم متوجه اشتباهاتمون نمی شیم! به امید اون روز[لبخند]

فریبا

سلااااااااااااااااااام راحله خانوم گل که بی خبر اپ می کنه... قطعا خدا هم از دست ما حرص می خوره ولی اونقدر بزرگه که... وبلاگم و مشق من به روزه... وقت داشتی سر بزن[بغل]

افسانه

تو هم جی پی اس نداری دختر جان؟

ابر

راحله:خیلی دلم می خواست جواب این ابر رو می دادم ابر:ای یک دله صد دله دل یک دله کن و ما رو از جواب محروم نفرمایید[منتظر]

فریبا

ممنون که سر زدی... اگه کمکی از من بر بیاد در خدمتم عزیزم و منتظرم که با ما بنویسی[ماچ]

عاشق کوهستان

[گل] سلام دوست عزیز شما کجائید که قله ی دماوند رو از پنجره میبینید؟! گروه ما قراره جمعه ی آینده بره قله ی دماوند اگه خدا بخواد..........