...

 

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه...

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرشام

چراغی به دستم، چراغی در برابرم: من به جنگ سیاهی می روم. گهواره های خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند، و خورشیدی از اعماق کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند. *** فریادهای عاصی آذرخش - هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد. و درد خاموش وار تک - هنگامی که غوره خرد در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند. فریاد من همه گریز از درد بود چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب می کرده ام.

آرشام

اهههههه..میبینم که 50% فامیل شده بیدیم...[نیشخند] البته اگه طرف مادری باشه..چون مامان ها فرمانده و قوی تر بیدن.. تا 100 % هم قابلیت ارتقا داشته بید....[چشمک]

مامانی الینا

سلام راحله جون خوبی عزیزم...امیدوارم همیشه چراغ دلت به نور امید روشن باشه [ماچ]

افسانه

چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم...

آرشام

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم که عشق نیز صاحب فتواست اگر بگذرند....[قلب]

جاويد

درود بیکران دوست عزیز این پست آخرتون حس قشنگی داره با شعر قشنگش سپاس از حسن سلیقه تون شاد و سبز باشی [گل][گل][لبخند]

دوست

دوستي که ديگر بين ما نيست به اين لينک مراجعه کنيد http://khabarnegareasr.blogfa.com

فري

یه واقعیتو نوشتی عزیز کم پیدا و احساسیه من[بغل] مشق من با داستانکی از فری به روزه سر بزن لطفا[ماچ] http://mashghe-man.blogfa.com/