یکی از همین دوشنبه ها!

از در میام تو سلام بابا! سلام دیر اومدی! جلسه داشتیم زیاد صبر نمی­کنم که بخواد چیزی بگه. مامان از تو اتاق داره میاد بیرون و زیر لب داره ذکر می­گه سلام قبول باشه! سلام دیر اومدی! جلسه داشتیم. نمی­شه این جلسه­ها آخر وقت نباشه؟ دیگه قرار بود 5 تموم شه هشت و نیم تموم شد! چه خبر؟ هیچی چه خبری! امیدکو؟ نیومده هنوز! طاهره اومده؟ تو اتاقه! می­رم تو اتاق نشسته تو جانماز و داره کیفشو مرتب می­کنه سلام! سلام چه خبر؟ هیچی! همینطوری که حرف می­زنم مقنعه­ام رو درمی­آرم  و میندازم رو نرده­های بالای تخت و با مانتو می­شینم روی تخت. رفتی اداره جدید؟ آره چه طور بود؟ حالا می گم. نمازتو خوندی؟ آره جمعش نکن تا منم بخونم. کیفشو می­زاره کنار  و شروع می­کنه: رفتم تو اتاق همون خانومه اما دوست دارم اتاق تکی داشته باشم یه چیزایی اداره قبلیه بهتر بود یه چیزای اینجا بهتره تو آموزش و هزینه کردن خیلی بهترن... مامان میاد تو اتاق هنوز لباستو عوض نکردی؟ پاشید بیاین شام بخورین لباسمو عوض می­کنم می­رم دست وصورتمو بشورم روی میزو نگاه می­کنم عدس پلو یه پیاله آش رشته هم روی میزه که معلومه ازش سهم منه. نمی­دونم چرا مامان هر وقت عدس پلو می­پزه آش رشته هم می­پزه قبلنا به شوخی بهش می­گفتم سفره ابوالفضل راه انداختی پس روضه خونش کو؟ می­رم دستامو بشورم اولین چیزی که توجهم رو جلب می­کنه رنگ سبز مایع دستشویی!! مامان همیشه به خاطر رنگ کاشی­های دستشویی که زرشکیه مایعی می­خره که رنگش یه جورایی به زرشکی بیاد دکمه­ی جاصابونی رو که فشار می­دم بودی طالبی عقل و هوش از سرم می­بره به­به چه بوی خوبی دستامو خشک می کنم و میام بیرون. طاهره میاد بشقابشو بر می­داره میره جلوی تلویزیون می­شینه. شام می­خورم بشقابا رو جمع می کنم بذارم تو ظرفشویی و همونجا وضو  بگیرم. شیر آبو باز می­کنم که وضو بگیرم مامان داره بقیه عدس پلوها رو می ریزه تو قابلمه می گه نمی­خواد بشوری بیا برو اونور خودم می­شورم. تو دلم می­گم حالا کی خواست ظرف بشوره اما خب تو رودرواسی موندم نگاه می­کنم قابلمه هم که نیست چهار تا دونه بشقاب عیب نداره می­شورمشون بعد وضو می­گیرم. مامان می­گه ظرفا رو شستی  یه چایی هم واسه بابا بریز یه نصفه­ی کم رنگ هم واسه من بریز یاد آرمینا می­افتم تا میاد خونه می­گه یه چایی بیار بوتوریم بعد که چای شو خورد سیگار بابا رو می­ده دستش می­گه بابایی بریم پاتیند (پارگینگ) بَده بِتِشی (بکشی) (بچه بود هر وقت می­خواست دست به سیگار بزنه بهش می­گفتیم بده حالا فکر می­کنه اسمش بده اس) دلم واسش تنگ شده سه تا چایی می­ریزم میام جلوی تلویزیون! داره پیام بازرگانی نشون می­ده دو سه دقیقه­ی دیگه آشپزباشی داره. مامان یه کاکائو بنداز. از اونور یه کاکائو می­خواد پرت کنه. می­گم از اونا نه از اون سیاها بده. حوصله­ی آشپزباشی ندارم یعنی حوصله­ی جنگ اعصاب خانوادگی ندارم چایی­مو می­خورم کیفم هنوز کنار مبل از توش نخ دندون در میارم و بلند می­شم برم مسواک بزنم مامان می­گه اون کیفتم با خودت ببر. یه بار دیگه توی دستشویی دستامو با صابون طالبی می­شورم. از دستشویی که میام بیرون یهو یکی پخ می کنه جیغ می کشم. هاها می­خنده می گم پررو ترسیدم. سلام! سلام ماچش می­کنم. دیر اومدی؟ کار داشتم. مامان می­گه شام امید و براش بکش خودش از اون اتاق داد می­زنه ماست و خیار یادت نره...

ساعت 11 شبه نمازمو می­خونم از توی جانماز سینه خیز می­رم توی تختم. توی خواب و بیداری یادم می­افته که ساعت موبایلمو واسه فردا صبح ست نکردم...

/ 23 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صلح

سلام بر آزادی ضحاک ماردوش باز هم قربانی گرفت ! در طول تاریخ این نظام حاکم بر ایران،ضحاک ماردوش ( خامنه ای ) همیشه قربانیان خود را از بهترین فرزندان این مرز و بوم انتخاب کرده و می کند و برای توجیح افکار عمومی دست به هر گونه ترفند سیاسی می زند. سحرگاه یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، پنج تن از شهروندان جوان ایران به گناه وفاداری به عقیده و اندیشه خویش و مقاومت در برابر ستم و بیداد توسط رژیم فاشیستی مذهبی به جوخه اعدام سپرده شدند. شیرین علم هویی، فرهاد وکیلی، مهدی اسلامی، علی حیدریان و آموزگار در بند فرزاد کمانگر که انجمن های صنفی معلمان خواستار آزادی بی قید و شرط وی شده بودند همگی گل هایی از گلستان بزرگ ایران بودند که به دستور ضحاک زمان در اوین پرپر شدند. در این هنگامه‌ی حساس از تاریخ ایران، و در شرایطی که اختناق خشن و سرکوب وسیع آزادی، راه خیابان را از جنبش آزادی‌خواه و دموکراسی طلب ایران گرفته است، سردمداران این نظام ،به زعم خود با سر صبر و راحت، دست به کشتن پاک‌ترین جوانان این دیار یازیدند. زهی خیال باطل که این مردم زحمتکش عزم خود را جزم کرده تا شما مجرمان را تحویل دادگاه عدالت دهد و طومار ننگین

مرتضی

خداوند متعال می فرمایند :جوانی که به تقدیر من اعتقاد داشته باشد،به کتاب من راضی وبه رزق من قانع باشد وبه خاطر من از شهوت ودلخواه خود بگذرد،او نزد من همچون بعضی از فرشتگان است.[گل]

هیراد

درود خسته نباشید معلومه خیلی فعالی[تایید] موفق باشید خوشحال میشم سری بزنید

سام

سلام ر احله خانم ! خوبی ؟ راستش دیگه خجالت نکش چون اگه بخوای می تونم برات خصوصی کلاس بذارم ![نیشخند] خوب خوبه ! ولی این دعواها همیمشه تو هر زندگی وجود داره ! منتظر آپت هستم

هادی

ممنون دوستی جوونم تو هم وب خوبی داری من لینکت کردم دوستی جونم تو هم با اسم وبم بلینک

دلتنگی های یک عمه

اي فرستاده خدا! مرگ دختر گرامي‌ات عنان شكيبايي از كفم گسلانده و توان خويشتن‌داري‌ام نمانده اما براي من كه سختي جدايي تو را ديده و سنگيني مصيبتت را كشيده‌آم جاي تعزيت است نه هنگام تسليت. كار هميشگي‌ام اندوه است و تيمارخواري و شبهايم شب زنده داري. تا آنكه خدا خانه‌اي را كه تو در آن به سر ميبري برايم گزيند و اين غم كه در دلم دارم فرو نشيند. "نهج البلاغه"

دعا 88

سلام عزیزم. خوشحالم که می خوای به گروه ما بپیوندی هر هفته از یکشنبه تا یکشنبه برای یک نفر یا دو نفر از دوستان راس ساعت هشت شب دعا می کنیم. لیست کسانی که در هفته جاری باید برای اونها دعا کنید توی وبلاگ هست. هماهنگی خیلی مهمه. هر شب دقیقا ساعت 8 اگر کسانی دیگه هم تمایل داشتن لطفا بگو من به لیستمون اضافه کنم

پريسا

سلام. خوبی؟ خیلی وقته که به من سر نمیزنی.[ناراحت]دلم تنگیده بود گفتم یه سری بهت بزنم .[افسوس]وقتی کردی بهم یه سری بزن خیلی خوشحال میشم تا بعد...[نگران]

سجاد

[قلب]sghم خوبی مرسی ازامدنت عزیزم من سیستمم مشکل داره چند وقتی هم حوصله ندارم بازهم منتظرتم