دلم تنگه برادر جان...

چند سال پیش به توصیه یکی از دوستام یه سری کلاس می رفتم که بیشتر جنبه روانشناسی و گروه درمانی و از این حرفا داشت. البته ملغمه ای از روانشناسی،‌ عرفان شرقی،‌مذهب و.... یکی از دوره هایی که رفتیم اسمش شفا بود. بحث اصلی کلاس هم این بود که همه بیماری هایی که ما داریم یه ریشه ذهنی دارن مثلن سردرد نشون دهنده اینه که هویتت زیر سوال رفته یا در معرض خطره. معده درد نشونه ی اینه که احساس می کنی دوستت ندارن یا خودت خودتو دوست نداری و... ریشه ی سرما خوردگی هم اشکهای نریخته!

دیشب که احساس سرما خوردگی داشتم می دونستم که دلیلش بغض فروخورده ای بود که از صبح همراهم بود

وقتی توی خیابون ایرانشهر داشتم می رفتم سر کار نوجون هایی رو دیدم که لباس سبز پلنگی پوشیده بودن و باتوم داشتن و با قدرت و اقتدار و غرور باتوم هاشونو توی هوا می چرخوندن

دیدن اون همه گاردی و پلیس ضدشورش و حتا پلیس جنایی و  هزار جور دیگه از انواع و اقسام پلیسا هر چند چندش آور بود اما دیدن این نوجون های ١۴-١۵ ساله که می شد نفرت رو تو چشمای بی گناهشون دید از همه چی دردناک تر بود

و اشک نریخته ی من هم دلیلش همین بود.

سیاست کثیفه پدر و مادر نداره رحم نداره و همه ی چیزای دیگه ای رو که نداره رو همه می دونیم

اما زشت ترین چهره سیاست اونی که مردم رو مقابل هم قرار می ده

بعد از جنگ ها  و بحث های سال های بچه گی هیچوقت بین من و برادرم حرفی پیش نیومده بود که باعث بشه ما با هم دعوا کنیم تا...

قبل از انتخابات که داشتم برادرم رو مجاب می کردم که بره رای بده و اون هم با اصرار می گفت که قاطی این بازیا نمی شه و بهتره که ما هم نریم و در آخر هم هیچکدوم نتونستیم اون یکی رو قانع کنیم و کار به یه بحث جدی کشیده شد.

البته فردا صبحش من زنگ زدم و از برادرم که از هر کسی توی دنیا برام عزیز تره عذرخواهی کردم

اما برادرهای دیگه ام که دیروز توی خیابون به هم سنگ پرت می کردن و همدیگه رو با باتوم می زدن چی؟ اونا  کی می خوان از این خواب غفلت بیدار شن از هم عذرخواهی کنند و این بازی رو که هیچ برنده ای نداره تموم کنند

دلم تنگه برادر جان از این تکرار بی فردا و بی رویا...

/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید

چه تحلیل زیبا و بشر دوستانه ای... مخصوصاَ ازین قسمتش بیشتر خوشم اومد که: "زشت ترین چهره سیاست اونی که مردم رو مقابل هم قرار می ده" به خاطر تارنمای زیبایی که دارید بهتون تبریک میگم. ممنون از لطفتون و مستدام باشید.[گل]

منیژه

سلام دوست عزيز به دوستي شک نکن

فریبا

شب است و چهره میهن سیاهه نشستن در سیاهی ها گناهه تفنگم را بده تا ره بجویم که هرکه عاشقه پایش به راهه برادر بی قراره برادر شعله واره برادر دشت سینه ش لاله زاره شب و دریای خوف انگیز و توفان من و اندیشه های پاک پویان برایم خلعت و خنجر بیاور که خون می بارد از دل سوزان های برادر نوجوونه برادر غرق خونه برادر کاکلش آتشفشونه تو که با عاشقان درد آشنایی تو که همرزم و همزنجیر مایی ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی

مالزی نشین (مانیا)

ای فغان از این سیاست که گند زده به تمام برادرانه ها... راستی آدرس بلاگت رو توی کامنت دونیِ من (شاید هم همه جا! ولی من بلاگ خودم رو میدونم فقط) اشتباه نوشتی. یعنی اول آدرس یه علامت سوال تایپ شده که خب وقتی روی لینک کلیک میشه، صفحه ای باز نمیشه و آدم باید دقت کنه که علامت سوال رو حذف کنه. اگه میخوای به کسایی که سر میزنی، بتوونن بهت سر بزنن، این رو درست کن یا دقت کن...[لبخند]

بابک آریان

درود مگه ما چی می خواستیم جز آزادی اونا که مارو میزنن باید از خودشون خجالت بکشن اما ما خون رو با خون نمی شوریم ما مدنی مبارزه می کنیم مثل ماندلا ما نمیخوایم مثل اونا باشیم توی دنیای جدید همه حق زندگی دارن حتی اگه مخالف ما باشن ما مرگ هیچ کس رو نمی خوایم.زنده باد مخالف من [گل][لبخند]

ح ش

پدر، مادر... ما مقصریم. اگر پدری به فرزندش می آموخت، محبت چیست، آیا این همه کینه در زمین جای می گرفت؟ اگر مادری، حس انتقام خود را به فرزندش انتقال نمی داد، آیا کسی کشته می شد؟ آری... پدر، مادر... شما مقصرید. ببین و بیاموز، تا فرزندانی آزاد تربیت کنی.

آرشام

سلام بابا این طاهره خانوم که به تاریخ پیوسته ! سر کار تشریف داریم[خنده]

شیرین

ممنون که سر زدی خوشحال می شم نظراتت رو بدونم دارم یه کتابرو با همکاری دوستام آماده می کنیم برای چاپ