تو کیستی

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو کیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آة

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

فریدون مشیری

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحله

سلام راحله جون شعر خیلی زیبایی نوشتی انتخابت عالیه ممنون از حضور گرمت همیشه بهاری باشی [گل]

آرشام

سلام راحله جون اگه ما رو لایق میدونی به یه بازی وبلاگی دعوتت میکنم.. در انتظار حضور سبزت هستیم[گل][قلب]

دارکوب

شعر جالبی بود ! یاد باد آن روزگاران یاد باد ...

دارکوب

[گل] در مورد این اعتراف آسمانی نظر می دادید خوب [نیشخند] تیم ، تیم شیرانه یا علی مدد :دی

فریبا

وااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر این شعر قشنگه و من دوسش دارم... بخدا خیلی خوش سلیقه ای... عالی بود[ماچ]

الینا

سلام عزیزم...مثل همیشه عالی بود..ممنونم [ماچ]

سجاد

[چشمک]سلام خوبی من کیستم من قلب شیشه ای هستم امدم بگم من همیشه به یادت هستم منتظرنگاه خورشیدی تو به قلب شیشه ای خودم هستم