خواب

امروز ۵ دقیقه دیرتر بیدار شدم و بیشتر از ١۵د قیقه دیرتر می رسم

فرقی نمی کنه کی بیدار شم با خودم قرار گذاشتم از خونه تا ایستگاه تاکسی های سیدخندان رو پیاده بیام

پیرمردی که هر روز صبح بهش صدقه می دم نیست نکنه اونم خواب مونده

پسر جونی که هر روز صبح با فرقونش سبزی می فروشه اونم نیست یعنی اونم خواب مونده

صف تاکسی چه قدر زیاده همه انگار خواب موندن

آدمای توی صفو می شمرم تاکسی هشتمی بیاد من سوار می شم

دعا می کنم خدایا زود باش بفرست یکی دوتا وای یه ون اومد ده نفر جلو می افتم

همه ی اون جلویی ها سوار ون نمی شن منم همینطور

دوباره صفو می شمرم تاکسی چهارمی نوبت من می شه  باید ولی وسط بشینم

یه تاکسی میاد داد می زنه اول پل یه چند نفر می رن

تعداد آدمای توی صف یه جوری تغییر می کنه که من دیگه وسط نیستم خدایا شکرت

بالاخره چند تا تاکسی میاد و منم سوار می شم

توی تاکسی بوی بنزین یا گاز میاد

سرم درد می گیره اما پنجره رو هم که باز کنم باد می زنه و بازم سرم درد می گیره

وای ترافیک از همین جا شروع شده

مجله می خونم حوصله ام سر می ره

موبایلمو در بیارم آهنگ گوش بدم اما نه حوصله ندارم

عجب سکوتی توی تاکسی انگار مسافرا نفس هم نمی کشن

یاد  نذرم افتادم،‌ می گفت روزی ١٠٠٠ تا صلوات بفرست روز اول هدیه به حضرت محمد (ص) تا روز چهاردهم ١٠٠٠ تا صلوات رو گرو!! نگه دار و تسبیحتو رو به قبله آویزون کن تا حاجت روا شی بعد اون ١٠٠٠ تا رو بخون

من که اهل گرو کشی نیستم تا آخرش می خونم

شروع کرده بودم  به خوندن از ده روز پیش

حساب و کتابشو نداشتم اما دیروز که می خوندم روز امام رضا بود!

تسبیح سبزی رو که یه خانم پیر توی کارناوال های قبل از انتخابات بهم داده بود در آوردم و شروع کردم به صلوات فرستادن

خیلی بیشتر از ١٠٠٠ تا شده بود اما حسابش از دستم در رفت

خدایا خودت ١٠٠٠ تا از اون خوباش سوا کن

خدایا امروز پرسپولیس و استیل بازی دارن من برای کدوم دعا کنم خودت یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب حلش کن من دیگه نمی دونم می خوای چه کار کنی

راستی حواست که هست

من اهل گرو کشی نیستم

اما دعاشو یواش می گم آمین شو بلند

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
طاهره

خواهر چی بهت گذشته

سیب خاطرات

سلام ممنون که به وبلاگم سرمیزنید منم متقابلن تبریک میگم به شما و خونواده محترمتون شاد باشید

سعید

سلام وقتی از این روزمرگی خسته شدی‌ وفتی که دیدی همه زندگیت این شد که تو صف وقتت رو یه جوری بگذرونی که تاکسی بیاد. ساعت اداره تموم بشه. وقت فوتبال بشه وقت خواب بشه..... وقتیکه از همه اینا خسته شدی و خواستی که از شب منتظر اومدن صبح بشی که یه کار بزرگ انجام بدی اونوقت بیا و یه چشم انداز درست و حسابی برای زندگیت ترسیم کن که طبق اون از اینجایی که هستی به اونجایی که میخواهی برسی برسی. موفق باشی

بابک آریان

درود اینکه اتفاقات معمولی روزی رو که گذروندی انقدر قشنگ می نویسی یعنی تو با همه اون آدمایی که هر روز می بینی فرق داری یعنی تو دچار روزمرگی نشدی . اما درباره قالب وبلاگم یه روز سبزش می کنم اون روز همه جا سبز میشه حتی اگه پاییز باشه یا زمستون خیلی دیر نیست بعد از شب سیاه صبح سبز میاد.[گل][لبخند]