خواب روزگار

از در که میام بیرون با اولین سوز سرمایی که به صورتم می­خوره پشیمون می­شم که چرا شالم رو بر نداشتم دنبال دستکشم می­گردم نیست! یادم می­افته که دیروز واسه اینکه کتابای بیشتری توی کیفم جا بشه از توی کیفم درش آوردم وای نه عینکم رو هم گذاشتم کنار دستکشام. امروز 5 شنبه­اس و ظهر بر می­گردم...

از همون دور که دارم به ایستگاه خطی­های سیدخندان می­رسم زود صف رو می­شمرم. هفتمین نفرم اَه باید وسط بشینم یه دختره از تو بقالی میاد بیرون و زرنگ بازی در میاره و زود خودشو می­اندازه جلوی من. چه قدر خوشحال شدم اون که خبر نداره باید وسط بشینه حقشه تا اون باشه دیگه احساس زرنگی بهش دست نده...

سریع ماشین میاد و سوار می­شیم. چقدر خوب یه تاکسی تمیزِ گرم با بوی خوب پیپ! چه راننده­ی با کلاسی. با این زمستونی که تازه یادش افتاده وظیفه­اش چیه واقعن سوار یه ماشین خوب شدن نعمتیه که خدا فقط به اونایی که مجبورن پنجشنبه برن سرکار می­ده...

این راننده باکلاس سلیقه موسیقی­اش به اندازه بوی پیپش با کلاس نیست داره حمیرا گوش می­ده

من از بی نیازی به ثروت رسیدم...

حالم بد می­شه اصلن از این آهنگ خاطره­ی خوبی ندارم. مثل اینکه متوجه شده و آهنگ رو عوض می­کنه. یه صدای آشنای داره می­گه برنامه گل­ها شماره .... شعر از مرحوم رهی معیری، آهنگساز.... (یادم نمونده) ویولون بیژن مرتضوی، گوینده هما میرافشار، خواننده حمیرا!!!  یه آهنگ آشنا پخش می­شه که صدای ویولون بیژن مرتضوی از همه­ی سازهای دیگه توش بیشتره یه موزیک طولانی که منو می­بره به بچه­گی و جاده و مسافرت. درختای چنار کنار خیابون رو که می­بینم یاد اون صبح زودایی می­افتم که هر چی سعی می­کردیم زود باشه زودتر از 7 صبح نمی­شد بعد از کرج وقتی می­خواستیم وارد جاده­ی بویین زهرا بشیم. شب قبلش هیچ کدوم خوابمون نمی­برد از ذوق رفتن خونه­ی دایی و صبحا سنگ شیر و عصر لونا پارک و خلاصه  یک ماه تموم آزادیِ تقریبن مطلق.چه قدر این چنارا شبیه همون چناران که تو جاده                می­شمردمشون و به آهنگای حمیرا و مرضیه گوش می­دادم...

همون دختر زرنگه که وسط نشسته از توی کیفش تی­تابی رو که از بقالی خریده در میاره و با خش خش بازش می­کنه تی­تاب هم یکی از همون خاطره­های قدیمیه اما صدای خش خشش آدمَ یاد کنکور        می­اندازه وقتی توی سکوت امتحان یکی بیسکوییتش رو باز می­کرد و بقیه هم باصدای اولین خش خش جرات می­کردن که بیسکوییتاشونو بازکنن...

تو رو هرگز ندیدن می دونی چه سخته عزیزم / دست من نیست به خدا بی اختیار اشک می­ریزن

یه بهار و  دو بهار تا حالا گذشته ده بهار/ دنیا داد می­زنه دیگه بسه انتظار

شاید امشب به طلوع صبح فردا نرسه/ شاید این تشنه­ی خسته پا به دریا نرسه

وقتی این تیکه رو گوش می­دم یاد ترس قدیمی و همیشگی­ام می­افتم. ترس از اینکه وقتی مُردم حرفایی توی دلم داشته باشم که نگفته باشم. آدمایی باشن که دوستشون داشتم و نگفتم شاید فکر کردم که وقت هست شاید فکر کردم که اگه بفهمن دوستشون دارم جنبه­اش رو نداشته باشن آدمایی که روم نشده بگم دوستشون دارم.  توی بعضی فیلما نشون می­ده که مثلن طرف که داره می­میره یه رازی رو که یه عمر توی دلش نگه داشته می­گه!

نمی­دونم واسمون چه خوابی دیده روزگار/ تو رو قسم به اون خدا نذا بگذره بهار

عزیزم یه حدی داره لحظه­های انتظار/ تو رو قسم به اون خدا نذا بگذره بهار

وقتی این فیلما رو می­بینم پیش خودم فکر می­کنم که آیا خدا این فرصت رو به من می­ده؟ و چون مطمئن نیستم و هیچ تضمینی هم هیچ کس بهم نداده پس از همین تریبون اعلام می­کنم به همه­ی آدمای دنیا که هر طور که باشید من دوستتون دارم

لال از دنیا نری صلوات

 

/ 21 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سجاد

سلام خوبی راحله خانوم فقط اینکه می خوام بگم که من به قولم عمل کردم به شهرخورشید نگاه کردم توبه من قول می دی که همیشه به قلب شیشه ای من نگاه کنید[چشمک]

الینا

همه ما موقع رفتنمون به یاد خواهیم داشت ناگفته های دلمون رو..کاش الان بگیم و دوست بداریم

بهمن

سلام زیبا بود ولی خدا تو اون دنیا بما رحم کنه با اون حساب و کتاب وحشتناکش خیلی زیبا بود خصوصا صلواتو خوب اومدی [دست][گل][گل]

افشین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] عرب ها خوب بدانند ، در این ایل غریب --------------------------------- گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز... گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، ----------------------------------- توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز... ------------------------ خداوند نگهدار ایران باد .. [گل] [بدرود]

دلتنگی های یک عمه

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت عاقبت یکسان نباشد حال دوران غم مخور[گل]

هیچ کس تنها نیست ...

راحله ی عزیز سلام از آنجا که حمیرا اولین خواننده ی خانم مورد علاقه ی من است این مطلب زیبای دو چندانی برای من داشت. خیلی دوست داشتم بدونم که چرا از آهنگ من از بی نیازی به ثروت رسیدم را دوست نداشتید.البته دوباره که این پست را مرور کردم فهمیدم از خاطره ای نه چندان دلچسب سخن گفتید. من از بی نیازی به ثروت رسیدم. که از بی نیازان غنی تر ندیدم.[گل] شاد باش و مهربان و ناز[قلب]

نسیم

سلام عزیزم مطلبت خیلی نوستالژیک بود . دوسش داشتم یاد جاده و مسافرت و بچگی ها ... من همیشه وسط مینشستم و برادرم یه طرف خواهرم هم یه طرف ... وقتی خوابشون می برد هر دو روی من ولو میشدن و یاد صدای پدر که با مرضیه همخونی میکرد وااااااااااااااااااای که خیلی نوشته ات خوشمزه بود ...

انسانم آرزوست

آنتون چخوف (۱۸۶۰ - ۱۹۰۴) در زندگی کوتاه خود (۴۴ سال) بیش از ۷۰۰ اثر ادبی نوشت. برخی از کارهای او درقالب داستان کوتاه برای رشد و شکوفایی این ژانر مدرن تعیین‌کننده بود. چخوف ۱۵۰ سال پیش در روسیه به دنیا آمد........ سلام دوست من .داری با نوشته هات بهش نزدیک میشی . قلمت سبز باد[گل][لبخند]