اتوبوس دو طبقه

چند روز مونده بود که امید به دنیا بیاد من طبق عادت همیشگی وقتی رفته بودیم خونه ی خاله خودمو به خواب زدم که شب اونجا بمونم و حقه ی همیشگی باز هم کارگر شد و موندم. صبح روز بعدش مامان بابا رو فرستاده بود که قبل از به دنیا اومدن امید واسه من لباس بخره بابا هم صبح اومد دنبالم و قرار شد بریم خیابون بهار خرید کنیم اولش که از در خونه ی خاله اینا اومدیم بیرون جلوی در خونشون که یه ایستگاه  اتوبوس بود یه اتوبوس دو طبقه وایساده بود منم که عاشق اتوبوس اونم از نوع دو طبقه اش بودم انقدر زر زدم که بابا مجبور شد سوار اتوبوسم بکنه اونم طبقه بالا بالای سر راننده تا من حس رانندگی داشته باشم البته بعد از یکی دو تا ایستگاه (اینجا p نداره ببخشید که ب می ذارم) بیاده شیم و همون راه رو با تاکسی برگردیم

رفتیم توی یه مغازه لباس فروشی و من به میل خودم  و بدون توجه به قیمت لباس خریدیم یه دامن بنفش و صورتی با یه بلیز صورتی که روش گلای بنفش تیکه دوزی شده بود و برای اولین بار توی عمرم یه کفش تق تقی بنفش چیزی که مامان علی زغم زر زر کردنای مداوم موقع خرید هیچ وفت واسم نحرید

ببخشید که تازگی ها خیلی یاد بچه گی هام می افتم دلیلش فکر می کنید چیه؟!!!!

/ 33 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملیحه

وایییی، زمونه بچگیه ما هم از ان 2طبقه هاش بودااا دقیقاً همین حالو هوایی که گفتی منم موقه سوار شدنه اتوبوس داشتم خیلی کیف داشت حسه جای راننده بودن[خنده] همون بهتر که به بچه های قدیمی رونمیدادن برا خرید وگرنه نه نه باباها ورشیکست میشدن دلیله خاطرات بچگیتم فکر کنم به خاطره افکاره بچگونس که رو سرت خراب شدن[زبان]

نسیم

من عاشق اتوبوس دو طبقه بودم که هیچ وقت هم سوار نشدم همینطور کفش تق تقی و ارزو داشتم که بزرگ بشم موهامو فوکول کنم[نیشخند]

نسیم

به روزم خوشحالم میکنی بیایی[قلب]

خانومی

سلام من همون غول چراغ جادوام ..اومدم سه تا آرزوتو بر آورده کنم بدو آرزو کن دیگه..[نیشخند] بیا وبلاگم آرزوها بکن [شیطان] امضا:غول وبلاگ نویس

پدرام

[خنده][لبخند]اره راحله[قهقهه]جدیدا رفتی تو فاز کودکی[لبخند]ای بابا یادش به خیر..[افسوس]ما کودکیمون تو قزوین بودیم[گریه]...راستی خوش به حالت من تاحالا سوار اتوبوس 2 طبقه نشدم

ماهان

من وقتی اعصابم از دست خودم خرد میشه و حوصله زندگیتو این سن و سال و دوران روندارم یاد بچگی می افتم که هیچی حالیم نبود و برا خودمون داشتیم راحت زندگی میکردیم

ماهان

من وقتی اعصابم از دست خودم خرد میشه و حوصله زندگی تو این سن و سال و دوران روندارم یاد بچگی می افتم که هیچی حالیم نبود و برا خودمون داشتیم راحت زندگی میکردیم

uu

راست میگی