صبحانه

دو چشم

حیران خاطرات سبز

یک زبان

پر از حرف های نگفته

دو گوش

آکنده از ناشنیده ها

و یک مغز

سرشار وحشت سلاخ

بفرمایید

صبحانه حاضر است!

اکبر اکسیر- از کتاب بفرمایید بنشینید صندلی عزیز.

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

زبانش برای من! شاید حرفی برام داشته باشه.

خانومی

این دوگوشش خیلی آشنا میزنه ها..باور کن کانهو دور وبریای منه..فکر کنم از روی گوش همینا نوشتن[متفکر]

الینا

چقدر شبیه الان ماست..انگار آماده ایم برای صرف شدن به عنوان صبحانه با همون مغزی که در هراس از سلاخه

دارکوب

یک دل ، سرشار از ارادت. بفرمایید بلاگ آپ حاضره [گل]

نسیم

وحشتش ادمو میگیره ...

دلتنگی های یک عمه

چقدر زیبا و دردناک تجسم کرده وضعیت را... نمیدانم یاد چه باید بیفتم وقتی درد هست ولیکن طبیب نیست یا حداقل طبیب حاذقی نیست[گل]

سجاد

سلام خوبی بازمن امدم ولی تونیومدی منتظرم[چشمک]

مینا

سلام عزیزم بازم مثل همیشه تو همه چی عالی.انتخابت عالی بود.میسی.