شهر خورشید

میام توی اتاق از اینجا که هستم روبه­رو که نگاه کنم قله­ی دماوند رو   می­بینم. از وقتی اومدیم خونه­ی جدید این اولین روزیه  که هوا آفتابیه و می­شه بیرون رو دید. میام کنار پنجره، دستم رو می­زارم زیر چونه­ام و بیرون رو نگاه می­کنم... از اینجا از طبقه­ی چهاردهم که پایین رو نگاه   می­کنم بعضیا پیاده­ می­رن بعضیا دارن می­رن طرف ماشیناشون. دقت   می­کنم می­بینم هیچ کدوم از بهترین راهی که می­تونن از در برن بیرون یا سوار ماشینشون بشن نمی­رن. چه قدر رفتارشون مضحکه و حرص درآره... دلم می­خواد پنجره رو باز کنم و بهشون بگم که هر کدوم از کجا برن تا راحت تر برسن!

نمی دونم خدا که از اون بالا ما رو نگاه می­کنه چه احساسی داره! چرا به ما نمی­گه از کدوم راه بریم؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com