شهر خورشید

همینطوری که خوابیدم دستمو از زیر متکا در میارم و دراز می کنم پایین تخت دنبال گوشی بعد از کلی کلنجار رفتن پیداش نمی­کنم با پام پایین تختو می­جورم بالاخره نوک انگشت پام می­خوره بهش با پا می کشمش بالا و نگاه می­کنم ساعت یه رب به هشته هنوز واسه بیدار شدن خیلی زوده یه قلت می­زنم چه قدر گرمه پتو رو پس می­زنم اما بازم گرمه به زور خودمو می­رسونم تو هال چشامو می­بندم که خوابم نپره کورمال کورمال می­رسم به کلید کولر و هر سه تا دکمه رو با هم می­زنم پایین خدا کنه بابا بیدار نباشه وگرنه حالا می­خواد هی بگه اول پمپ کولر رو بزن بعد روشنش کن. خدا رو شکر نیستش حتما رفته تو حیات ورزش کنه. زود می­پرم دوباره تو تختم آخی چه باد خنکی... یه صدای بلند یه هو پخش می­شه تو خونه: دختر گلابتونه، همدل و مهربونه... مامان بیدار شده تلویزیون رو با صدای بلند روشن کرده داره فیتیله می­بینه موبایلمو دیگه این دفه می­دونم کجاس دستمو می­برم پایین تخت و برش می­دارم ساعت 10:40 دقیقه اس. مامان داد می­زنه راحله، طاهره چایی ریختم سرد می­شه. تخت طاهره رو نگاه می­کنم بیداره از اون ور تخت یه چشمک می­زنه که یعنی سلام منم از این ور زبون درازی می­کنم که یعنی علیک بلند می­شه تختشو مرتب می­کنه من حوصله ندارم بعدن میام به حساب تختم می­رسم میام تو هال مامان دراز کشیده رو کاناپه دولا می­شم ماچش کنم می­گه اون چای­سازو روشن کن! ای بدجنس تو که گفتی چایی ریختی! صبونه می­خوریم طاهره زود جارو برقی رو دستش می­گیره مامان می­گه دیروز جارو کردم تمیزه! هه هه هه می­خنده فکر کردی خونه رو می­خوام جارو کنم؟! دارم می­رم پارکینگ توی ماشین ور جارو کنم. اشاره می­کنه به من، تو ماشینو  جارو می­کنم می­رم کارواش عصر بریم لواسون. می­گم: حالا تا برگردی. میزو جمع می­کنم مامان داره ظرفا رو می­شوره می­رم تو اتاق ورقا رو برمی­دارم رو تخت دو سه تا فال ورق می­گیرم. تو این فاصله مامان یه سر رفته پارکینگ و برگشته همینطوری که داره می­ره مانتوشو بزنه تو کمد غر می­زنه عوض اینکه یه روز تو خونه­اید آدم حوصله­اش سر نره بیشتر آدم کسل می­شه هر کی پی کار خودشه. تو آشپزخونه بهش می­رسم لپ سفتشو ماچ می­کنم می­گم ما می­خوایم بریم لواسون تو هم بیا به جاری­ات هم زنگ می­زنم بیاد چهار تایی بریم خوبه؟ زود می­رم گوشی رو بر می­دارم و شماره خونه­ی عمو رو می­گیرم سلام علیکم حالتون چطوره شوهرت چطوره عروس و پسرت چه کار می­کنن؟ دخترت نیومد؟ اونم تند تند جواب می­ده علیک سلام شما چطورین؟ عموت خوبه، دختر خاله­ات (عروسش) و پسرعموت خوبن. دختر عموت هم هشتم امتحاناش تموم می­شه میاد. می­گم ببین جوری که مردا خبر نشن بیا بریم لواسون. می­پرسه؟ چه خبره؟ هیچی چه خبره گفتیم بریم یه هوایی بخوریم. می­گه نمی­دونم حالا که عموت رفته کوه بزار بیاد بگم بیاره منو بذاره اونجا. می­گم قراره اونا نفهمن بعد تو می­گی عموت بیاد منو بذاره اونجا! نمی­خواد خودمون میایم دنبالت. مامان می­گه ناهار چی درست کنم؟ نمی­دونم حالا که سیریم تازه صبونه خوردیم. می­رم تو اتاق دنبالم میاد. تا چشمش می­خوره به تخت دادش می­ره آسمون هنوز این تختو مرتب نکردی. نه الان دوباره می­خوام بخوابم بیدار شدم مرتبش می­­کنم. واسه اینکه ادامه نده زود یه کتاب می­گیرم دستم و دراز می­کشم رو تخت. از بالای کتابه نگاه می­کنم آخ جون رفته. این کتابه چیه؟ نگران نباش هفته پیش از نشر ثالث خریدمش یا کتابفروشی پارک هنرمندان یادم نمیاد مهم نیست مهم اینه که نجاتم داد. یکی دو فصل ازش می­خونم موبایلم کوش؟ روی دراوره بلند می­شم نگاه می­کنم ساعت یه رب به یکه. برم به ناهید یه زنگ بزنم چند روزه ازش خبر ندارم. می­رم گوشی رو می­یارم تا می­خوام شماره رو بگیریم یاد قراره شنبه ظهر می­افتم. ای وای خدایا! مثل کسی که تازه یادش افتاده باشه که فردا صبح امتحان دیفرانسیل داره دلشوره می­گیرم. شماره ناهید یادم رفته از تو فون بوکم پیداش می­کنم و زنگ می­زنم بعد از دو سه تا زنگ گوشی رو بر می­داره می­گم خواب که نبودی می­گه نه بابا بیدارم مهمون دارم تو حیاتن منم اومدم چایی آلبالو واسشون درست کنم. می­گم اِ خب برو پس بعدن بهت زنگ می­زنم می­گه ولشون کن میوه و چایی­شونو دادم حالا می­رم و بعد شروع می­کنه تند تند اتفاقای این چند روزه رو تعریف کردن. پسرش دو سه باری میاد صداش می­کنه هی می­گم ناهید برو جلو مهمونات بده ناهار که بهشون دادی خوابشون کن زنگ می­زنم می­گه نه وایسا این یکی رو هم واست تعریف کنم دیگه کاری ندارم. این یکی رو هم تعریف می­کنه وقتی می­خواد خداحافظی کنه می­گه راستی راحله تو زنگ زدی من حرف زدم چیزی می­خواستی بگی. یاد امتحان دیفرانسیل می­افتم می­گم نه بابا زنگ زدم همینطوری حالتو بپرسم برو به مهمونات برس. خداحافظی می­کنم ساعت یک و پنج دقیقه­اس می­رم وضو می­گیرم نماز بخونم بابا درو باز می­کنه سلام بابا سلام. میام تو اتاق جانمازمو پهن می­کنم مامان درو باز می­کنه می­گه ما هر وقت خواستیم غذا بخوریم تو بپر تو جانماز. می­گم مث اینکه یه ساعت نشده صبونه خوردیم ها باشه بیدار شدم ناهار می­خورم و دوباره می­رم بخوابم از زیر تخت کتاب نجات بخش رو در میارم و شروع می­کنم فصل سوم رو می­خونم نمی­­فهمم کی چشمام گرم می­شه و کتاب از دستم می­افته بیدار می­شم ساعت 5 طاهره رو صدا می­زنم پاشو الان نیم ساعت دیگه مامان می­گه شبه نه خودش میاد نه می­زاره این وقت شب ما بریم تو جاده!!! مامانو بیدار می­کنم می­رم تلفن رو بردارم به زنمو زنگ بزنم می­ره رو انسرینگ یعنی چی حتما تو راهه هنوز تلفن رو قطع نکردم زنگ در رو می­زنن. اِ مامان زنمو در رو باز می­کنم دوباره زنگ می­زنه آیفون رو بر می­دارم باز نشد؟ چرا بابات خونه­اس؟ نه فکر کنم رفته پارک شطرنج بازی کنه چطور؟ هیچی عمو اومده. اِ نامرد خوبه بهت گفتم مردا رو خبر نکن بگو عمو بیاد بالا الان زنگ می­زنم بابا بیاد. زنگ می­زنم به بابا اون خانومه که همیشه گوشی بابا رو جواب می­ده یا می­گه در دسترس نمی باشد یا دستگاه مورد نظر خاموش است داره می­گه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. عمو زنمو هنوز شربت نخورده بابا درو باز می­کنه میاد تو اومده فوتبال ببینه. بابا و عمو فوتبال دیدن ما هم تا شب حرف زدیم شام خوردیم و عمو زنمو رفتن و من هنوز تو فکر امتحان فردا بود. خودم خواسته بودم حساب کردم از الان که ساعت 11 شبه تا فردا ساعت 1 ظهر 14 ساعت دیگه مونده اگه تا 7 صبح بخوابم 6 ساعت دیگه می­مونه یه ساعتش که تو راهم بقیه­اش هم می­گذره. یعنی فردا ساعت 1 چه اتفاقی می­افته؟ عجب کاری کردم کاش از اول نمی­گفتم! پیشنهاد خودم بود. اتفاقی نمی­افته یعنی اتفاق بدی نمی­افته فکر کردن به این سئوالا و سئوالای دیگه و پیدا کردن جواب­های احتمالی براشون تجسم کردن جلسه فردا ظهر و سئوال و جوابای احتمالی اون جلسه 3 ساعت از وقت رو به نفع من جلو برد اما دلشوره­ام رو هم بیشتر ­کرد خدایا همه چیز رو به تو می­سپرم من می­خوام بخوابم... نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم هنوز هم اضطراب داشتم. حاضر شدم تختم رو مرتب کردم دولا شدم کتاب نجات بخش رو بذارم توی کتابخونه روش بزرگ نوشته بود نگران نباش!

نگران نباشم اما نگران بودم شاید این پیغام خدا بود...

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com