شهر خورشید

ساعت 8.5 شبه امروز خیلی کار داشتیم همینطور فردا. خسته­ام انقدر که خونه اومدن و تحمل ترافیک و تاکسی پیاده سوار شدن برام مثه یه کابوس بود. فکر می­کنم الان که برسم خونه زود نمازمو می­خونم و می­خوابم زنگ می­زنم در باز می­شه آسانسور همون طبقه­ی اوله سوار آسانسور  می­شم تو آینه خودمو نگاه می­کنم چه قدر قیافه­ام درب و داغونه! چرا آسانسور  بالا نمی ره. دکمه طبقه سه رو نزدم عجب آسانسور بی شعوریه بعد از 4-5 سال هنوز ما رو نشناخته! از آسانسور میام بیرون در هال بازه می­رم تو و ادای آرمینا رو در میارم: سیام مامان سیام بابا، مامان می­خنده بابا اخم می­کنه می­گه کارت شبانه­روزیه. تاریکی می­ری تاریکی می­آی! چشمم می­افته به کانتر آشپزخونه که سرتاسرش مامان سبزی پهن کرده تودلم می­گم چه خوب که دیر رسیدم  و می­رم تو اتاق. حال عوض کردن لباسامو ندارم. یه یه ربعی با لباس و شال  کلاه روی تخت دراز می­کشم مامان میاد تو:اِ هنوز لباساتو عوض نکردی؟ چشامو باز می­کنم قیافه­ی مامان هم خسته­اس. میای دو تا سینی از این سبزیا خرد کنی؟ وای نه با اینکه امشب آشپزباشی داره اما انقدر خسته بودم که می­خواستم بخوابم. دلم نمیاد بگم نه. باشه بذار نماز بخونم میام

اگه سبزی خردکنم که دستم سبز می­شه فردا هم که جلسه داریم خدایا! می­رم دست و صورتمومی­شورم وضو می­گیرم و برای صرفه­جویی مسواک هم می­زنم که بعد از خرد کردن سبزیا زود برم بخوابم.

یه پارچه پهن می­کنم روبه­روی تلویزیون توی سینی هم سبزی می­ریزم و میام می­شینم. پای راستمو جمع می­کنم و پای چپمو دراز می­کنم و شروع می­کنم سبزی خرد کردن. یهو می­بینم از آسمون یه عالمه سبزی ریخت تو سینی. وای مامان نه من نمی­تونم این همه سبزی رو با هم خرد کنم له می­شه. اصلن توجهی نمی­­کنه می­گه اینجوری که تو خرد می­کنی تا صبح هم تموم نمی­شه. آشپزباشی شروع می­شه سبزیا هنوز تموم نشده آشپزباشی تموم می­شه سبزیا هم تموم می­شن. سینی و چاقو و پارچه و سبزی رو همینطوری ول می­کنم و به مامان می­گم که من فقط می­خواستم سبزی خرد کنم. می­رم دستامو تو دستشویی حموم بشورم که زیر ناخونامو هم با مسواک ناخن تمیز کنم  چشمم می­افته به شامپوی سرم و شامپوی تنم! دوتاشون دارن تموم می­شن یادم می­افته کرم ضدآفتابم هم داره تموم می­شه کرم دور چشمم هم همینطور. دارم فکر می­کنم که چه چیزای دیگه­ای لازم دارم که اگه رفتم مغازه­ی آقا ابراهیم همه رو با هم بخرم.

خوشبختانه دستام سبز نشدن زیر ناخنام هم تمیز  شدن. سبزی هم سبزی های قدیم!

 

این داستان مربوط می­شه به دوشنبه­ی دو هفته پیش و دو قسمت دیگه هم داره. البته خودم از داستانای دنباله­دار خوشم نمیاد اما برای اینکه طولانی نشه بقیه­اش رو روزای دیگه می­نویسم

راستش انقدر از این شعر پایین خوشم اومده که دلم نمی­خواست دیگه چیزی بنویسم تا این شعره همه­اش اول باشه چند روزی هم هست که معتاد صدای همایون شدم مخصوصا اونجا که می­گه چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته­است. هر چند خلافم چراغ قرمز رد کردنه!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com