شهر خورشید

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو کیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آة

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com