شهر خورشید

 

مثل بقیه صبح­هایی که تا می­رسیدم به صف تاکسی شروع می­کردم به شمردن آدم­هایی که توی صف بودند تا ببینم چندمین تاکسی و کجا به من می­رسه، اون روز هم همین کار رو کردم. هشت نفر دیگه جلوی من بودند این یعنی سومین تاکسی و جلو باید بشینم. خب در مقابل این که با کمی تاخیر می­رسیدم، برای صبح اولین روز کاری و وقتی که داشتم سه کتاب زویا پیرزاد رو می­خوندم، خبر خوبی بود. وقتایی که  نفر اول یا دوم نبودم اگه  نفر جلویی و پشت سری­ام توی صف خانم بودن خوشحال می­شدم.  بدترین حالت ممکن، وقتی بود که با محاسباتم باید وسط می­نشستم و از اون بدتر وقتی بود که یکی از کنار دستی­هام آقا بود. البته وقتایی که فرصت داشتم صبر می کردم تا ماشین بعدی بیاد و ...

اون روز شنبه که من نفر اول سومین تاکسی می­شدم یه ماشین اومد و اونی که پشت نشسته بود شیشه روکشید پایین و گفت: سید خندان دو نفر. یک بار دیگه سوار این ماشین شده بود آقایی که راننده شرکت بود سر راهش دو تا از همکاراش رو می­رسوند شرکت و دو تا مسافر دیگه هم سوار می­کرد. هیچ کدوم از اون هشت نفر جلوی صف نرفتند سوار بشن. من پیشقدم شدم و بعد از من هم یک خانم دیگه. علی­رغم میلم وسط نشستم و کتابم رو در آوردم و شروع کردم به خوندن. آقایی که جلو نشسته بود داشت راجع به ماشینی که تازه خریده بود و ماشین قبلی­اش که فروخته بود با آقایی که پشت نشسته بود حرف می­زد: مبارک باشه آقای حیدری، سلامت باشین مبارکی نداره عوض این که بهتر بشه بدتر شده 206 دادم و ال 90 گرفتم. نه بابا ال نود هم ماشین خوبیه. آره خوب دیروز که تو اتوبان کرج باهاش می­اومدم خیلی خوشم اومد اما دنده دو اش مشکل داره نمی­دونم همه اشون اینطوری­اند یا این یکی؟! ولی 206 یه چیز دیگه بود. آره خب اون شتابش خیلی بهتره و...

آقای حیدری پرسید آقای جمشیدی ماشین تو چطور، چند برات تموم شد؟ جمشیدی همونی که عقب نشسته بود و قبل از  اینکه سوار بشم دیده بودمش جوون بود با قیافه­ای خوب و از زانوهاش که به صندلی راننده چسبیده بود معلوم بود که قدش بلند هم هست. گفت حدود 16 تومن تموم شد اما 4-3 تومن هم خرج آپشن­هاش شد. پرسید خب ازش راضی هستی؟ قبل از اینکه جمشیدی جواب بده راننده گفت خانومش باید راضی باشه که ظاهرن هم راضیه!

داشتم داستان روز عید پاک رو می خوندم ادموند، ماریا، آلنوش، آرشام، مارتا، مادر بزرگ من، مادر برزگ آلنوش، مامالی، دانیک و... ربط دادن این آدما با صدای حرف زدن آقای حیدری و جمشیدی و گه­گاهی راننده و در کنارش صدای آهنگی که داشت از باندای عقب به گوشم می­خورد بیشتر عصبی­ام می­کرد. کتاب رو بستم.

تازه متوجه شدم که بازوی آقای جمشیدی به بازوی من چسبیده سعی کردم خودم رو جمع کنم و یه فاصله بین خودم و آقای جمشیدی درست کنم تقلای من فایده ای نداشت نه خانم بغل دستی با تکون خوردن­های من کمی اون طرف­تر رفت و نه آقای جمشیدی علی­رغم اینکه می­تونست، تلاشی کرد که سنگینی­اش رو از روی بازوی من برداره.

تا وقتی که تلاش می­کردم باوجود صداهایی که می­اومد، داستانی رو بفهمم که هر لحظه و توی هر خطش یه شخصیت جدید واردش می­شد، خیلی متوجه سنگینی حضور آقای جمشیدی توی حریم خودم نشده بودم اما حالا واقعن تحمل این وضع توی ترافیکی که معلوم نبود کی تموم می­شه برام خیلی سخت بود. برای منی که حساسیت عجیبی نسبت به آدمایی که کنارم می­شینند دارم، حتا آدم­های آشنا! توی دلم داشتم با آقای جمشیدی حرف می­زدم و بهش می­گفتم که وارد حریم من شدی در صورتی که می­تونی نباشی. آقای جمشیدی که این قدر خانومت رو دوست داری که خودت پیاده می­ری سر کار تا ماشین 20 میلیونیت رو اون سوار شه داری به خودت و به اون خیانت می­کنی اندازه­اش فرقی نمی­کنه به اندازه تکیه دادن به بازوی یه زن دیگه یا... آقای جمشیدی یادت باشه تخم مرغ دزد شتر دزد می­شه.

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com