شهر خورشید

می­گفت: تاکسی رو خیلی دوست دارم حالا که ماشین ندارم فکر می­کنم بهتره.

جواب دادم:‌ آره منم.

گفت: آدما خوراک منن، من آدم خوارم برای من که نویسنده ام آدما یعنی نوشتن

اون موقع چیزی نگفت اما الان می­گم:فرشته­ی آدم­خوار من (من؟!! نه تو فرشته من نیستی فرشته ها بال دارن و اسیر هیچ کسی نمی­شن منم نمی­خوام هیچ فرشته­ای رو اسیر کنم)اصلن لازم نیست با چشم و گوشت منو بخوری من خودم می­گم:

تو که دستت به نوشتن آشناس

دلت از جنس دل خسته­ی ماس

تو که دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی دل ما رو بنویس...

بنویس

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریداری نیست

آن کس که خریدار بدو رایم نیست

آن کس که بدو رای خریدارم نیست....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com