شهر خورشید

ساعت ٣.۵ الهه زنگ می زنه،‌ حتما باز یه کتاب جدید داره ترجمه می کنه

- راحله می شه بیای خونمون این کتابه خیلی سخته ببین ترجمه این جمله این می شه؟

- من که اینطوری نمی فهمم باید ببینم تازه امشب مامانم نیست من باید برم شام درست کنم.

- راحله ببین برایم خیلی مهمه یه کاریش بکن

- باشه تو بیا خونمون من ساعت ۴ تعطیل می شم امیدوارم تا ۶ برسم. می گه من همون موقع ها می رسم.

شروع می کنم به مرتب کردن کارام همه چی بهم ریخته اما گیجم. چند وقتیه که گیجم: نمی دونم فایل های کامپیوتر رو چجوری مرتب کنم cd ها رو فقط دسته بندی کردم حتا کارای قبلی رو هم که می دونستم چه کار باید بکنم الان نمی تونم انجام بدم.

نشریه داخلی این شماره رو می خوام با موضوع شادی کار کنم. توی این چند شماره آخر که ویژه نامه ای شده کارم راحت تره حداقل می دونم دنبال چی باید بگردم

پوشه جملات رو باز می کنم و برگه جملات شاد رو می ندازم تو پوشه نشریه 11 بعد هم چند تا مطلب از پوشه مطالب بر می دارم

وای ساعت 5 شد

کاپشنم رو بر می دارم و راه می افتم سر راه می رم کتابفروشی نشر ثالث چند روزه باید می رفتم یه کاری داشتم امروز که امروز آخرین مهلتشه

ساعت 5.5 زنگ می زنم به الهه جواب نمی ده کلی تو میدون منتظر ماشین می مونم با این یه ذره بارونی که زده باز اوضاع خیابون بهم ریخته پلیس هم که نمی ذاره تاکسیا نگه دارن. بالاخره یه ماشین میاد و سوار می شم. وسط افتادم اما چاره ای نیست بهتر از تو خیابون وایسادنه تازه آهنگم داره!!!

یکی می خونه: بسه خسته ام... بقیه اش رو نتونستم حفظ کنم. صداش یه جوراییه نمی فهمم زنه یا مرد. می خوام از خانم بغل دستی بپرسم اما سرش با موبایلش گرمه. ولش کن یه خرده ته صداش شبیه نوش آفرینه شایدم خودش باشه! آهنگ بعدی خود نوش آفرینه مطمئنم. آهنگ بعدی باز همون صدا اولی اس. نفهمیدم کیه راننده هم مث اینکه خسته شده باشه سوییچ می کنه رو رادیو پیام

دلم شور می زنه نکنه الهه زودتر برسه؟ همون موقع زنگ می زنه و می گه که نزدیک خونشونه و می ره خونه تا وقتی من رسیدم بهش زنگ بزنم که بیاد

دارم فکر می کنم حالا شام چی درست کنم؟ زنگ می زنم به امید ببینم شام می رسن یا نه می گه هنوز دریا کناریم. خدا رو شکر شام که نمیان تا برسن هم من خونه رو مرتب کردم

رسیدیم پیاده می شم و سوار ماشین بعدی می شم. در ماشین که بسته می شه راننده رادیو رو روشن می کنه: بایدکاری کنیم که شنبه که ایران با .... بازی داره استادیوم اینقدر خلوت نباشه

از صحبتش می فهمم که بازی دوستانه بین ایران و ایسلنده

- ضربه خطرناکه اسکولانسن،‌ رحمتی توپو مهار می کنه، پاس به اسکولانسن،‌ اسکولانسن پاس می ده، بازم اسکولانسن...

یعنی چی هی میگه اسکولانسن؟! یا فقط اسکولانسن بازی می کنه یا این فقط اسکولانسن رو می شناسه!!!

- تیم ایسلند دو تا اسکولانسن دراه 3 تا هم سیگرسن

خب پس معلوم شد این دو تا همه اش به هم پاس می دن بقیه رو هم آدم حساب نمی کنن. دارم به شام فکر می کنم اصلن حوصله آشپزی ندارم اصولن بلد هم نیستم بابا هم که غریبه نیست نیمرو می خوریم. رسیدم سر کوچه می رم از بقالی سر کوچه پایینی تخم مرغ بگیرم از در که می رم تو سلام می کنم. وای باز این پسرس. نمی دونم چرا قیافه اش اینجوریه هر وقت نگاش می کنم نا خودآگاه خنده ام می گیره. قیافه اش مث یه جک که بار اوله که می شنویش. یه بسته خرما،‌10 تا تخم مرغ یک دبه ماست. می پرسه همین ؟سرم پایینه آره. حساب می کنم و میام بیرون خیلی خودمو کنترل کردم که فقط لبخند بزنم.

همینطور که منتظرم آسانسور بیاد پایین به الهه زنگ می زنم و می گم که رسیدم می گه راحله جون امشب خسته ای می خوای شام هم درست کنی من فردا میام خوشحال می شم و بهش نمی گم که می خوایم نیمرو بخوریم

 بابا داره فوتبال می بینیه پس بعد فوتبال شام !!! درست می کنم

میام تو اتاق. بابا صدا می زنه راحله خیلی گرسنه ای می گم نه چطور شما گشنه اته می گه آره. می پرسم  بابا دو تا بسه؟ آره. منم یکی. مایتابه رو می زارم روی گاز و روغن می ریزم 3 تا تخم می شورم وای روغنه داره می سوزه یکیشو دستم می گیرم دو دیگه رو می زارم رو کابینت. دارم اولی رو می شکنم که وای نه یکی از تخم مرغا قل خورد و افتاد زمین اما به داد دومی رسیدم حالا بعد از شام پاکش می کنم

هنوز داره فوتبال می ده. ضربه ی خطیبی. عجب پاسی رو از دست داد. تعجب می کنم خطیبی!! بابا بلند می گه: خطیبی؟؟!! گزارش گر تلویزیون می گه عذر می خوام خلعتبری. خواهش می کنم!!

بشقابمو می ذارم تو ظرفشویی تا هر وقت حسش اومد برم به داد آشپزخونه برسم و می رم سر یخچال یه سیب بر می دارم. یه قابلمه تو یخچاله یعنی غذا داشتیم؟! درشو باز می کنم.

- بابا قابلمه خالی تو یخچال چی کار می کنه؟!! شانس آوردی من زودتر از مامان دیدمش!

میام تو اتاق و دراز می کشم رو تختم همینطوری که دارم سیب گاز می زنم فکر می کنم که تا 10 که مامانینا برسن باید ظرفا رو بشورم، میز رو جمع کنم کف آشپزخونه رو پاک کنم، یه دوش بگیرم... به ساعت نگاه می کنم هشته بازی تموم شده با تک گل کریم انصاری فرد در اولین بازی ملی اش.

 

یعنی ممکنه این کریم انصاری فرد یه روزی مثل کریم باقری بشه؟!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com