شهر خورشید

من به یاد تو و احساس قشنگی

که دلم عادت داشت

صبح ها از سر آن کوچه ی عشق

با نگاهی به سوی پنجره ات

پر هیاهو و عجول

به امید گره نیم نگاهی از دور

دل به بیتابی آهنگ غریب دل خود می سپرم

روزها از پی هم می گذرند

گاه با رنگ امید

گاه بی مهری و غم

گاه لبریز از شوق...

این چه بازی است که با ما داری

من که اجبار نکردم با تو

دل بیچاره که بازیچه ی این میدان نیست

به خدا می شکند

می توانی تو اگر، من ندارم دل این دل شکنی

و تو یادت باشد

من غروری دارم

پشت این ساده دلم

که قدش از قد احساس دلم بیشتر است

تو اگر قلب مرا خرد کنی

حرفی نیست

ولی یادت نرود

این محال است که حتا یک خش

بتوانی به غرورم بزنی!

 

این شعر رو دوست عزیزم ناهید قدیری گفته

ناهید جون دستت که نه فکرت درد نکنه که...

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com