شهر خورشید

پیش نوشت: قبل از اینکه بخونین بگم که خیلی طولانیه اینو بذارین به حساب کم کاری این چند وقته دیگه نمی شه کوتاه ترش کنم!

 

 

پیش نوشت 2: اینم عکس کاکتوسا و کرکره!

شنبه صبح دیر رسیدم همین طور یک شنبه و دوشنبه. صبح که موبایلم زنگ می خورد به خودم فحش می دادم که مگه جمعه نیست باز چرا ساعت رو ست کردی رو 7 و بعد می خوابیدم تا 9 که خود به خود بیدار می شدم و وقتی می دیدم طاهره تو تختش نیست تازه یادم می افتاد که ای وای باید برم سر کار! خیلی دردآور بود نه اینکه دیر می رسیدم اینکه اون حس خوب جمعه بودن از بین می رفت. دیشب به طاهره سپردم صبح که داره می ره حتمن منو بیدار کنه و یادآوری کنه که امروز سه شنبه اس!

پنج دقیقه به 7 طاهره صدام کرد گفت اگه می خوای بری سرکار بیدار شو!‌ موبایلمو نگاه کردم تو دلم گفتم تا 5 دقیقه دیگه که این زنگ زد بلند می شم!‌ عجب پنج دقیقه ایه! اندازه 50 دقیقه طول کشید دستش درد نکنه! بلند شدم تختم رو مرتب کردم لباسایی که خشک شده بود مامان گذاشته بود رو پاتختی گذاشتم تو کشو! کرکره رو باز کردم یه آفتاب خوب افتاد رو آینه اول کاکتوسا رو گذاشتم جلوتر که آفتاب بخورن بعد توی لیوان رو میز موچین رو پیدا کردم و زیر ابروهامو تمیز کردم یه موی سمج هم بود که هیچ رقمه راضی نمی شد بکنمش از دستش عصبانی شدم یه لحظه چشمم به ساعتم افتاد ساعت هفت و بیشت و پنج دقیقه بود باز داشت دیر می شد! چه قدر خونه سکوت بود این موقع ها بابا تلویزیون رو روشن می کرد با صدای بلند اخبار بی بی سی گوش می داد! اومدم تو هال بابا در سکوت نشسته بود رو مبلش امید هم وسط هال خوابیده بود. سلام بابا! سلام بابا جون! تازه یادم افتاد مامان شوید خریده بوده پهن کرده تو اتاق امید خشک شه در اتاقش رو هم قفل کرده بود و زیر در رو با پارچه پوشونده بود که کسی نره!‌ از تو یخچال ظرف ناهارم رو برداشتم گذاشتم رو میز بعد کتری رو روشن کردم رفتم صورتمو بشورم! ساعت 8 بود که از در خونه در اومدم جلوی در آسانسور یه لحظه شک کردم که موبایلم رو آوردم یا نه داشتم تو کیفم می گشتم که آسانسور از طبقه 16 رسید طبقه 14 در باز شد یکی تو آسانسور بود و من هنوز موبایلم رو پیدا نکرده بودم و نمی تونستم آسانسور رو هم نگه دارم رفتم تو یا شانس یا اقبال ایشالا که موبایلم هست! بود

طبقه همکف! خوش آمدید

از آسانسور اومدم بیرون از در محوطه که بیرون اومدم یه تاکسی بوق زد گفتم مترو وایساد! این آقاهه رو چند بار دیگه سوار ماشینش شده بودم خیلی حرف می زنه با اینکه تاکسی خالی بود اما رفتم عقب نشتسم که مخاطب حرف زدنش نباشم و هی دعا کردم که زود مسافر سوار کنه!‌ خدا رو شکر به سر چهار راه نرسیده سه نفر دیگه سوار شدن!‌رادیو روشن بود یه موزیک بدون کلام خیلی قشنگ داشتم حالشو می بردم که یهو صدای اون آقاهه که مجری سه شنبه صبحای رادیو پیامه در اومد!‌وای که چفدر از این صدا بدم میاد!

در این مورد با آقای راننده هم سلیقه بودم چون هنوز جمله ی مجریه تو دهنش بود که سوییچ کرد رو پخش ماشین و یه موزیک خیلی خیلی قشنگ پخش شد همه اش دعا کردم که تا نرسیدیم بخونه ببینم کیه! این دعام هم مستجاب شد اما خواننده افغانی بود! آقای راننده گفت می بینی چه مملکتیه؟! می دونستم که الان شروع می کنه اول همه ی حرفاش با این جمله شروع می شه! خواننده های افغانی هم از خواننده های ما بهترن تو این مملکت که قربونش برم عین تربچه هایی که تو زمینای ورامین از زمین در میاد خواننده در میاد اما یه کدومشون هم به درد نمی خورن. کسی دم به دمش نداد و رسیدیم مترو. پیاده شدم رفتم اون ور خیابون دکه روزنامه فروشی همینطوری یه مجله ای بخرم تو مترو حوصله ام سر نره چشمم خورد به همشهری بچه ها. خریدمش!

تو مترو خوندمش جالب بود خوشم اومد شماره دومش بودیه جدولایی داشت به اسم کیدوکو شبیه سودوکو بود واسه بچه ها کلن خوشم اومد می خرمش از این به بعد

هفت تیر که پیاده شدم یادم افتاد که از خودپردازای مترو گردش حساب کارتامو بگیرم فقط تونستم بانک کشاورزی رو بگیرم بقیه رو باید می رفتم خودپرداز خودشون یعنی پارسیان و ملی

از پله ها که داشتم می رفتم بالا یه نفر برگشت عقب و یه لحظه نگاهمون تلاقی کرد چند تا پله رفت بالا دوباره برگشت و نگاه کرد. سرمو برگردوندوندم! از در مترو که بیرون رفتم اون رفت پایین سمت مفتح که از روی اون پله بیاد تو خیابون بعد هم بیاد بالا که از خیابون رد شه وبره اول کریم خان! یعنی همون مسیر من! دو سه بار برگشت می خواست مطمئن شه من پشت سرش دارم میام از خیابون کریم خان رد شدم یه راننده داد می زد ولی عصر بلوار سوار شدم!‌ برگشت دید که سوار شدم!‌ آخی فکر کرده بود دنبال اونم!

چشمم می سوخت نمی دونم چرا؟ سرما خورده بودم یا هوا بد بود! ماشین از سر خیابون قدس گذشت یهو احساس کردم که رد شدم از شرکت گفتم آقا پیدا می شم نگه داشت پیاده شدم

اومدم از خیابون رد شم تا وسط خیابون رفتم اما نمی دونم چرا برگشتم یادم نمیومد کجا می خوام برم هر چی نگاه کردم هیچی تو خیابون به نظرم آشنا نبود یه خورده رفتم جلو چیزی یادم نیومد دوباره برگشتم سمت خیابون قدس بازم یادم نیومد مونده بودم که چه کار کنم تو این وانفسا هزارتا تاکسی هم بهم حمله کرده بودن هی بوق می زدن یه لحظه چشمم خورد به دانشگاه علوم پزشکی و یاد حرف دکتر رفیع پور افتاده بودم که اوایل که اومدیم بلوار بهش گفتم من همه اش یادم می ره کجا پیاده شم گفت دانشگاه علوم پزشکی رو نشون کن وقتی دیدیش پیاده شو!

وای پیدا شده بودم چه حس خوبی!آسانسور تو همکف بود رفتم تو داشتم دنبال دکمه 14 می گشتم چرا اینجا تا 5 بیشتر نداره؟! یادم افتاد ما ا ینجا طبقه اولیم دکمه یک رو زدم و زود طبقه ی اول شد! زنگ زدم مریم درو باز کرد تو راه گفته بود پنیر بخرم هات چاکلت کلاسنو هم خریدم درو که باز کرد دادم بهش گفتم بیا اینم جایزه ات!‌ رفت نون بخره که در زدن هنوز کسی نیومده بود درو باز کردم دکتر رفیعی بود!

بعد از سلام و علیک و این حرفا گفتم دکتر من امروز همچین اتفاقی برام افتاد قبلن هم یه بار تو سرما اینطوری شده بودم نکنه آلزایمر گرفته باشم!

خندید گفت نه خانم اینو بهش می گن ف... یادم نمیاد الان چی بود اسم دکتری اش اما گفت یه لحظه قند خونت می افته اینطوری می شه نگران نباش سعی کن این جور موقع ها اگه می تونی بشینی بعد هم نگاهش به نون و پنیر روی میز افتاد همین نون و پنیر رو بخور خوبه برات!‌ کتاب می خونی؟ بله دکتر زیاد. خب کسی که کتاب می خونه آلزایمر نمی گیره نگران نباش دخترم!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com