شهر خورشید

توی همه ی وجودم موج بیداری رو حس می کنم شب که می شه خوابم نمی بره همه ی اعضای بدنم طغیان کردن! معده ام درد می کنه! یه رگ از کمرم تا نوک انگشتای پای راستم درد می کنه اولش از سه شب پیش شروع شد و فقط شبا بود اما الان دیگه توی روز هم درد می کنه! یکی از زن عمو ها کمردرد داره و می خواد عمل کنه بهش زنگ زدم دیشب گفت ممکنه سیاتیک باشه بیشتر عصبیه! زودتر برو دکتر که با دارو خوب شه نذار مثل من به عمل برسه!

هفته پیش که خوابیده بودم با یه درد بدی بیدار شدم خواستم تکون بخورم دیدم نمی تونم کتفم گرفته بود حتا نفس هم می کشیدم درد داشت نمی دونستم چه کار باید بکنم مامان در اتاق رو باز کرد گفت ساعت 9 ها! نمی خوای بری سر کار؟ گفتم نمی تونم تکون بخورم یه خورده کتغمو ماساژ داد تا تونستم بلند شم رفتم زیر دوش و بعد به زحمت رفتم سرکار!

دارم چاق می­شم! نه اینکه از غذا خوردن لذت ببرم نه! فقط دلم می­خواد امیدوار باشم که شاید لقمه بعدی مزه اش خوب باشه! سر همین قضیه هر شب با مامان درگیرم می گم غذاهات هیچ طعمی نداره نه شوره نه ترشه نه شیرینه هیچ مزه ای نداره انگار دارم آدامس چند روز مونده می جووم! هیچی بیشتر از این که بهش بگی دست پختت خوب نیست حالشو بد نمی کنه می گه همینه که هست از فردا همینم نمی پزم! اصلن مگه من چند سال باید واسه شما غذا بپزم؟ از این به بعد خودت غذا درست کن! واقعیتش اینه که انگار همه آشپزی یادشون رفته تو ماه رمضون هر جا رفتیم مهمونی همین بود همه غذا ها بی مزه بود! بد مزه نبود بی مزه بود! شبا که می خوابم می گم حتمن فردا روز خوبی می شه!‌ هنوز اون فردایی که روز خوبیه نیومده اما من منتظرم که بیاد مثل همون لقمه ای که مزه اش پیدا می شه...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com