شهر خورشید

دستم به نوشتن نمی ره! نه اینکه زندگی بد باشه نه اینکه سخت باشه نه اینکه یکی باشه که بودنش عذابت بده نه اینکه یکی نباشه که نبودنش عذابت بده هیچکدوم از اینا نیست...

کارمو عوض کردم، کار جدیدمو دوست دارم از 10 صبح تا 5، پنجشنبه ها تعطیلم،‌محل کارم خوبه همکارام خوبن، کار تخصصی خودمه...

همه ی آدمای دور و برم حالشون خوبه،‌کسالتی ندارن با من خوبن با خودشون و زندگی اشون خوبن و دغدغه اشون رو ندارم...

برنامه هایی که اول سال نوشتم برای امسال یا محقق شدن یا زمینه اشون فراهم شده...

یکی پیدا شده که به این عصرای طولانی و کشدار تابستون می خواد رنگین کمون بهارو بده...

اما اون حال خوبی رو که فکر می کردم با داشتن یکی از این اتفاقا می تونم داشته باشم رو الان با داشتن همه اشون ندارم!

نمی دونم دارم ناشکری می کنم یا در مورد اون حسی که فکر می کردم باید داشته باشم با خودم غلو  کردم؟!

اما یه چیزی رو فهمیدم یا بهم فهمونده شد که خوب بودن حالمون بستگی به بیرون نداره بستگی به داشتن و نداشتن خیلی چیزای که فکر می کنیم باید باشن و نیستن،‌ نداره. یه جایی اون تو، توی خودمون باید خوب باشه باید درست کار کنه تا این بیرون...

اون چیه نمی دونم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com