شهر خورشید

از توی راه پله ها صدای موزیک و فریاد و جیغ میومد و بوی عطر و ماتیک و اسفند و باقالی پلو و زرشک پلو و...

مثل همه ی عروسی های دیگه بود اما نمی دونم چرا از توی همون راه پله بغض داشتم...

وارد سالن که می شدی انگار مهمونی صاحب نداشت کسی نبود بهت خوش آمد بگه کسی نبود بیاد سر میز و تشکر کنه و بپرسه چیزی کم نیست کسی نبود به خدمه بگه سر اون میز میوه بذارین روی این میز شیرینی...

بغضم ترکید، مریم بغلم کرد گفت به خاطر سحر گریه نکن وقتی اومد تو سالن خودش کلی گریه کرد...

امروز سحر گفت می خوام برای مادر شوهرم کادوی روز مادر بخرم میای باهم بریم؟!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com