شهر خورشید

زنگ می زنم و میام جلوی دوربین آیفون که منو ببینن! در باز می شه! یه نفس عمیق می کشم و خودمو برای بالارفتن از 53 تا پله آماده می کنم. یه صدای ضعیفی از بالا میاد بفرمایید بفرمایید پاگرد طبقه دوم رو که رد می کنم دیگه صداش واضحه بفرمایید. قربونت برم دارم می فرمایم با نفس بریده بریده می رسم جلوی در واحد7 قربون اون چشمات برم هی بفرمایید بفرمایید فرمودم حالا می خوای چی کار کنی؟ سلام می گه و میاد بغلم همینطوری که بغلش می کنم دست می اندازم گردن مینا که پشت سرش وایساده و می بوسمش بعد هم دو تا لب صورتی می زارم رو گونه هاش!

به کیفم نگاه می کنه چی داری تو کیفت؟ یه چیزایی تو کیفم هستن که هی می گن ما مال آرمیناییم نمی دونم بیا ببین مال توان! هه چی می گن اینا؟ کیفمو باز می کنم و یه بسته پازل ع تایی بهش می دم! و با دستمال آرایش پاک کن لب های صورتی رو از روی لپش پاک می کنم! عمه بیا بریم تو اتاقم خاله بازی کنیم. مینا با یه لیوان شربت میاد مامان بذار عمه لباسشو عوض کنه خستگی اش در بره! دستمو می گشه که ببره تو اتاق. آخه من عمه ام چظوری خاله بازی کنم؟ ما باید عمه بازی کنیم. می خنده و می ریم تو اتاقش خونه ی اون تو چادرشه و خونه ی منم رو تخت. اختیار کل بازی دیالوگا و اسباب بازی ها دست اونه یه عروسک بچه ی منه و یه عروسک هم بچه ی اون قوری و فنجون وسایل پذیرایی منه و یخچال و چای ساز وسایل اون. خسته می شه عمه اصلن اینا رو بده بیا مغازه بازی کنیم. کابینت مواد غذایی هم مغازه اس اول اون فروشنده اس و من خریدار بعد هم برعکس! سلام آقا سلام دخترم چی می خوای ممممممم ماکارانی بده تن ماهی بده رب بده... از توی کیفش یه کارت ویزیت در میاره بفرمایید اینم کارتم! رمزتون چیه؟ هفتاد هشتاد نهتاد! چند؟! خودش فهمیده که حرف عجیبی زده! عمه بیا بازی نه اول بگو رمزت چیه؟ آرمینا ببین خودت یه کاری می کنی من مجبور شم انقد فشارت بدم له بشی ها! خودشو از بغلم می کشه بیرون. زنگ می زنن می دوو جلوی آیفون آخ جون مامان جون اومد درو باز می کنه بفرمایید بفرمایید مامان نفس نفس زنون بعد از یه رب می رسه جلوی در کیفشو می گیره می کشه مامان جون بیا بریم مامان جون بازی و مستقیم مامان رو با کیف و مانتو می بره تو اتاقش و درو می بنده...

ساعت هشت و نیمه زنگ می زنن بابا و عمو و بابایی! آخ جون بابایی اومد! بفرمایید بفرمایید... یه بوس به بابا یه بوس به عمو و بغل بابایی...

بابایی بیا بریم تو اتاقم بابایی بازی!

ساعت دهه شام خوردیم و مینا با سینی چایی داره از آشپزخونه میاد بیرون پریشون توی خونه می گرده عمه شب بخواب پیش من! نه عمه من صبح باید برم سر کار! خب مامان جون توو بابایی بمونین! مامان جون فردا کار داریم باید بریم! نه دیگه مامان جون بمونین نمی شه مامان جون باید بریم. با ذوق از پشت دست می اندازه گردن امید عمو دوست داری شب تو اتاق من بخوابی؟ نه عمو هر کی شب باید تو اتاق خودش بخوابه! لباس پوشیدیم و داریم خداحافظی می کنیم بی هدف می چرخه توی خونه صداش می کنم آرمینا آرمینا جواب نمی ده پرررو با توام دستمو دراز می کنم طرفش با اکراه دستشو میاره بالا خدافظُ علیک برید خونه اتون دیگه...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

توی همه ی وجودم موج بیداری رو حس می کنم شب که می شه خوابم نمی بره همه ی اعضای بدنم طغیان کردن! معده ام درد می کنه! یه رگ از کمرم تا نوک انگشتای پای راستم درد می کنه اولش از سه شب پیش شروع شد و فقط شبا بود اما الان دیگه توی روز هم درد می کنه! یکی از زن عمو ها کمردرد داره و می خواد عمل کنه بهش زنگ زدم دیشب گفت ممکنه سیاتیک باشه بیشتر عصبیه! زودتر برو دکتر که با دارو خوب شه نذار مثل من به عمل برسه!

هفته پیش که خوابیده بودم با یه درد بدی بیدار شدم خواستم تکون بخورم دیدم نمی تونم کتفم گرفته بود حتا نفس هم می کشیدم درد داشت نمی دونستم چه کار باید بکنم مامان در اتاق رو باز کرد گفت ساعت 9 ها! نمی خوای بری سر کار؟ گفتم نمی تونم تکون بخورم یه خورده کتغمو ماساژ داد تا تونستم بلند شم رفتم زیر دوش و بعد به زحمت رفتم سرکار!

دارم چاق می­شم! نه اینکه از غذا خوردن لذت ببرم نه! فقط دلم می­خواد امیدوار باشم که شاید لقمه بعدی مزه اش خوب باشه! سر همین قضیه هر شب با مامان درگیرم می گم غذاهات هیچ طعمی نداره نه شوره نه ترشه نه شیرینه هیچ مزه ای نداره انگار دارم آدامس چند روز مونده می جووم! هیچی بیشتر از این که بهش بگی دست پختت خوب نیست حالشو بد نمی کنه می گه همینه که هست از فردا همینم نمی پزم! اصلن مگه من چند سال باید واسه شما غذا بپزم؟ از این به بعد خودت غذا درست کن! واقعیتش اینه که انگار همه آشپزی یادشون رفته تو ماه رمضون هر جا رفتیم مهمونی همین بود همه غذا ها بی مزه بود! بد مزه نبود بی مزه بود! شبا که می خوابم می گم حتمن فردا روز خوبی می شه!‌ هنوز اون فردایی که روز خوبیه نیومده اما من منتظرم که بیاد مثل همون لقمه ای که مزه اش پیدا می شه...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

با سلام، ضمن تشکر از تماس شما

حهت ثبت پیام و در خواست کد عدد 1

پی گیری پیام و درخواست کد عدد 2

خدمات کارت شناور ترافیک عدد 3

اهدای کالای مازاد خود عدد 4 را شماره گیری فرمایید.

موزیک

کد 137 بفرمایید.

-سلام

:سلام خانم بین خیابون قدس و 16 آذر روی کانال بلوار کشاورز شاخه و برگ اومده روی پل رو گرفته نمی شه رد شد!‌ می شه بگین بیان درستش کنن؟

-الان فصل حرث نیست نمی شه

: یعنی چی فصل حرث نیست؟ یعنی ما تا اسفند صبر کنیم که فصل حرث بشه شما بیان شاخ و برگ یه بوته رو بچینین ؟

-گفتم که خانم نمی شه الان فصل حرث نیست

: باشه نیاین یه بوته که بیشتر نیست می رم با قیچی برگاشو می چینم!

-گفتی یه بوته اس؟

:بله

-سبزه؟

:الان که آره اما تا یه ماه دیگه فکر کنم زرد بشه

-باشه آدرسو یه بار دیگه بگو

:بین خیابون قدس و 16 آذر تو بلوار کشاورز روی پل کانال

-کد پی گیری رو یادداشت کنین 256984

:ممنون

-خواهش می کنم خداحافظ

 

امروز صبح که اومدم سر کار دیدم شاخه­های بوته رو با یه طناب جمع کرده بودن از روی پل و بسته بودنش به درخت!

نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com