شهر خورشید

دکمه­های دو تا آسانسور رو می­زنم یکی طبقه دوازدهمه اون یکی هم هفتم. اونی که طبقه دوازدهمه زودتر می­رسه. یه پسر نوجون کنارم وایساده حدودن 14-15 ساله به نظر می­رسه. در آسانسور باز می­شه نمی­ره تو. می­رم تو آسانسور و دکمه 14 رو می­زنم و دکمه­ای که در رو می­بنده. وقتی در داره بسته می شه دستش رو از لای در می کنه تو و در دوباره باز می شه می گم من فکر کردم منتظری که درو بستم. خجالت می کشه و قرمز می شه دکمه 4 رو می زنه و وقتی اون خانومه می گه طبقه 4 زود بیرون می ره. خنده ام می گیره نه به خاطر اینکه سرخ شده به خاطر اینکه یادم میاد خودم هم همون موقع ها با همه ی پررویی یه خورده خجالتی بودم. صدای آهنگ میاد و صدای خانومه که می گه طبقه چهاردهم، خوش آمدید. میام جلوی در توی کیفم رو می گردم کلید نیست (مامان ساعت 2 زنگ زد گفت که دارم می­رم بیرون آش واسه افطارت درست کردم شامو چی کار کنیم؟ من درست می­کنم با تعجب می گه چی می­خوای درست کنی؟ لازم نکرده گند می زنی به آشپزخونه میایم یه چیزی می خوریم. نه می خوام شام بپزم تو فقط یه بسته گوشت بذار بیرون راستی تو کدوم قابلمه بپزم؟ می زارم روی گاز فقط حواستو جمع کن گند نزنی ها؟ چشم. بهش نگفتم اما امروز خانم کرم زاده کدو و بادمجون و پیاز سرخ کرده آورده بود منم خریدم) مواد اولیه شام رو گذاشتم زمین و کیفمو خالی کردم. نبود توی کیف لوازم آرایشم رو هم گشتم نبود. به گزینه ها فکر کردم اگه در قفل نباشه می رم از نگهبانی پیچ گوشتی می گیرم درو باز می کنم، می رم خونه عمو اینا، می رم خونه مامان مینا، به بابا زنگ می زنم ببینم کجاس. زنگ می زنم به بابا. سلام بابا کجایی؟ تو پارکم. بابا من کلید ندارم پشت در موندم. الان میام بابا. در راپله ها رو باز می کنم برقو روشن می کنم مانتومو بالا می زنم و رو پله ها می شینم چراغ راهرو خاموش می شه بلند می شم می رم جلوی در چراغا دوباره روشن می شن بر می گردم رو پله می شینم چراغ راپله خاموش می شه بعد هم چراغ راهرو، حوصله ندارم بلند شم. چراغا روشن می شه یه خانم از راهروی رو به رویی میاد طرف آسانسور و سوار می شه هنوز چراغ راهرو خاموش نشده صدای آهنگ آسانسور میاد بابا از در آسانسور میاد بیرون. موبایلم زنگ می خوره. بله؟! سلام خانوم چلبی پرده هاتونو رو آوردن. شما؟! احسانم از پرده فروشی. سلام آقا احسان این که گفتی سئوالی بود یا خبری؟ خبری بود صبح پرده ها رو نصب کردن می خواستم ببینم خوبه؟! نمی دونم من الان پشت درم مامانم هم خونه نیس می گم زنگ بزنه. سلام بابا. سلام بابا جون. درو باز می کنه  میام تو قربونش برم مامان چایی هم دم کرده دکمه کتری رو می زنم تلویزیون رو روشن می کنم داره اذون می ده لباسامو عوض می کنم یه چایی می خورم بابا میوه هایی رو که ریخته بوده تو سینک ظرفشویی می شوره و یه پرتقال می ذاره تو بشقاب می ره تلویزیون ببینه. توی قابلمه دو سه تا قاشق پیاز می ریزم یه خورده هم روغن از تو یخچال گوشتو در میارم خوردش می کنم می شورمش دو تا  مشت لپه می ریزم تو کاسه احساس می کنم کمه یه مشت دیگه می ریزم و می شورمش ظرف رب رو هم از تو یخچال در میارم زردچوبه رو هم از تو کابینت پایین گاز در میارم می زارم رو کابینت کنار گاز زیر قابلمه رو روشن می کنم پیاز که یه خورده گرم می شه رب و می ریزم یه تفتش می دم بعد هم گوشتا رو می ندازم تو قابلمه بخار آب و روغن می پاشه به در و دیوار قابلمه. زیر گازو کم می کنم لپه رو هم اضافه می کنم و یه خورده آب از کتری می ریزم تو قابلمه و درش رو می زارم یه سیب ور می دارم گاز می زنم و زیر گاز رو کم کنم احساس می کنم انگشت پام درد می کنه نگاه می کنم ناخنم رفته تو گوشت پام. ناخون گیر کجاس بابا؟ جواب نمی ده بلند تر می گم بابا ناخون گیر کجاس؟ هان بابا؟ می گم ناخون گیر کجاس؟ فکر کنم تو کشو پایینی آشپزخونه باشه. ناخون گیر و از زیر یه عالمه پیچ گوشتی و انبر دست و چاقو و گوشت کوب پیدا می کنم گوشه ناخونم رو می گیرم و دوباره پرتش می کنم تو کشو. در قابلمه رو باز می کنم به به چه بویی می ده چند تا بادمجون و کدو می زارم روی خورشت و درش رو می بندم بقیه کدو بادمجونا و پیاز داغ رو می ذارم تو فریزر. زردچوبه رو تو کابینت و رب و تو یخچال از تو یخچال چند تا گوجه در می آرم می ذارم تو بشقاب کنار گاز.  4 تا لیوان برنج  می ریزم تو یه قابلمه دیگه و می شورم و نمک و آب  می ریزم توش و می زارمش رو گاز. وضو می گیرم می رم نماز بخونم. گوشه ی جانمازو می کشم رو بقیه اش که واسه طاهره. زنگ درو می زنن. درو باز می کنم طاهره اس کیفشو با یه کیسه می ده دستم و کفشاشو در میاره میاد تو می پرسه تو افطار کردی؟ ساعت 7 ها! یه چایی خوردم مگه تو هم روزه بودی؟ آره بیا یه چیز خوشمزه خریدم بخوریم. تو کیسه رو نگاه می کنم نون خرمایی خریده تا لباساشو عوض کنه سه تا چایی می ریزم واسه ما دو تا و بابا که دوباره زنگ می زنن درو باز می کنم مامانه کفش دستشه میاد تو بو می کنه. با تعجب همین طوری که کفشاشو می زاره تو جاکفشی می گه چی پختی؟ خورشت کدو بادمجون. صداشو نازک می کنه و داد می زنه تو کدو بادمجون سرخ کردی مگه نگفتم گند نزن به خونه! مامان یواش نه سرخ نکردم سرخ کرده خریدم یه خورده آروم می شه میاد در قابلمه رو باز می کنه یه نگاهی از سر رضایت نثارم می کنه می پرسه ترشی چی ریختی توش کاش چاهار تا غوره هم می ریختی! تازه یادم می افته که اصلن یادم رفته ترشی توش بریزم. می گم هیچی. اخم می کنه حواس پرت باز حواست کجاس؟ از تو یخچال چند تا لیموی تازه میاره نصفشون می کنه و می چلونشون تو خورشت می رم گوجه ها رو نصف می کنم می زارم روی خورشت...

بابا شامش رو می خوره می ره یه چایی واسه خودش می ریزه میاد جلو تلویزیون تاز یادش می افته، دستت درد نکنه بابا خیلی خوش مزه بود. مژهبغل

 

پی نوشت: نمی خواستم انقدر طولانی بشه اما الکی که نیست غذا پختم باید همه اش رو می گفتم تازه واسه اینکه طولانی نشه نگفتم که سبزی خوردن هم خریده بودم و تو فاصله این که شام حاضر شه اونا رو هم پاک کرده بودمچشمک

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

دستام سفیدک زده و بوی پرتقال تامسون میده با همین دستا روی تختم نشستم و دارم فال ورق می گیرم صدای قل قل کتری میاد چند ثانیه دیگه یه صدای تق میاد و کتری خاموش می شه و من می رم چایی می ریزم بوی هل و دارچین هم به بوی پرتقال  اضافه می شه کسی خونه نیست و صدای ستار از موبایل پخش می شه توی خونه با همه ی این چیزای خوب باید حال خوبی داشته باشم اما

شکایت رو شکایت رو شکایت

از اینجا شاکی ام تا بی نهایت

گلایه رو گلایه رو گلایه

چه قدر دلگیرم از گوشه کنایه...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

می­یام پشت کامپیوترم یه فایل بازه یکی از مقاله­های کتاب حقوق کودکه. ندا داشته اصلاحش می­کرده. یه چند خطش رو می­خونم و اصلاحش می­کنم. زنگ می­زنه راحله فایل کتاب رو می­بندی پایین اصلاحش کنم. حوصله­ی کاری ندارم می­گم من دارم ادیتش می­کنم. می­گه دستت درد نکنه بعدش بفرستش واسه کاظمی تا من ایمیل اسدی رو بفرستم. می­گم دیشب فرستادم براش دوباره می­گه دستت درد نکنه. تو دلم می­گم دست تو درد نکنه همین که مشغول یه کاری به نظر می­رسم کافیه. حوصله ندارم نه کار نه بیرون نه خواب نه خوراک نه هیچی. از صبح  که بیدار شدم انگار یکی داره تو کله ام یکی از آهنگای هایده رو می خونه سرچ می کنم پیداش می کنم. سردمه درو می بندم کلید رو هم می ذارم اون ور  در  که اگه کسی در زد مجبور نشم برم درو باز کنم .سرمو با ادیت مقاله گرم می کنم که فرح میاد تو     خوبی؟ چرا درو بستی؟ :هیچی سردم بود. می­گه راحله واسه گزارش شش ماهه اول واسه واحدها کاور طراحی می کنی. می گم آره اما الان یه کار واجب دارم! باید اینو انجام بدم بعد یه جوری که انگار کار خیلی مهمی دارم انجام می دم کله ام رو می کنم تو کامپیوتر. یه خورده حرف می زنه سرم درد می کنه. سرمو می زارم روی میز. می گه چی شد. می گم شنیدی می گن از فرق سرم تا نوک پام درد می کنه الان همون حسو دارم. تلفن زنگ می خوره داخلی 110 مژگانه راحله میای ناهار؟ : آره چته چرا صدات اینطوری؟ : مسکن چی داری؟ - ندارم : از بچه ها بپرس. هنوز فرح اینجا نشسته.دلم می­خواد یه سر به ایمیلم بزنم نمی شه. تلفن زنگ می خوره  115سمیه اس. راحله بیا ناهار! : میام الان. فرح می­گه گزارشا  هنوز تموم نشده هر کی هر چی دلش خواسته نوشته من چه طوری باید اینا رو مرتب کنم؟ وای خدا چرا اینو نمی بری سر جاش بشونی؟! هر چند لحظه یه بار یه سری تکون می دم و باهاش ابراز همدردی می کنم که آره خیلی سخته کارت. دوباره تلفن زنگ می خوره 109. رویاس. می گم کیه کی بود؟! می خنده خودشو لوس می کنه می گه نمیای ناهار من بدون تو از گلوم پایین نمی ره، می گم فدات شم میام الان. به فرح می گم پاشو بریم ناهار بلند می شیم از در نرفتیم بیرون که دوباره تلفن زنگ می زنه ندا می گه راحله بیا ناهار. مریم زنگ زد گفتم ناهار می خوری بعدن بهش زنگ بزن. میام پایین زود ناهار می خورم میام بالا حوصله حرفای سر ناهارو ندارم. هنوز نرسیدم بالا فرح پشت سرم میاد تو. ای خداااااااااااااااا

یه ژلوفن می زاره روی میز می گه اینو بخور بهتر می شی.  : دستت درد نکنه بذار رو میز اگه بهتر نشدم می خورمش. یه خورده وجدانم درد می گیره. دوباره می شینه یه خورده کارشو انجام می ده منم حرف نمی زنم برای بار دهم مقاله رو می خونم دیگه حفظش کردم پا می شه میره. موبایم زنگ می خوره. دکتر فتحعلی. حوصله ندارم جواب بدم. دوباره زنگ می خوره. وای این دکتر که اینطوری نبود دو بار زنگ بزنه نگاه می کنم سوده اس. سوده حوصله ی تو رو هم ندارم. جواب اینم نمی دم. وااااای نه بلیت دکتر نمازی رو نگرفتم زنگ می زنم به روشنک. روشنگ اصفهان به تهران شنبه ساعت 16:40 دقیقه و تهران اصفهان دوشنبه 13:35 رو واسه دکتر نمازی بگیر. می گه وایسا!! خدا خفه ات کنه الان می گی؟ ساعت 4 پر شده دو شنبه رو بگیرم؟ : روشنگ خوبی؟! اگه نیاد تهران دیگه لازم هم نیست که برگرده! می خنده می گه من الان چه جوری واسه تو بلیت پیدا کنم سه روز هم تعطیله؟ : می گم تو همیشه مرد روزای سختی. بلیت که گرفتی زنگ بزن خدافظ.

 دعا می کنم یه اصفهانی از تهران اومدن پشیمون شه. چند جا باید زنگ بزنم حوصله ندارم. تازه اینایی هم که از صبح جواب تلفناشونو ندادم هم به اون دیروزیا اضافه شدن و همه اینا اضافه شدن به یه عالمه کاری که هر چی با خودم کلنجار می رم حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم. دلم می خواد می رفتم خونه اون پدرسوخته هم بود می رفتیم حموم با کف شامپو، بستنی قیقی درست می کردیم. از سر و کولم بالا می رفت. خرش می شدم بهش سواری می دادم. یواشکی که مامان جون نبینه پاستیل می خوردیم. دخترش می شدم موهامو شونه می کرد " دوسر" (=گل سر) می زد به موهام. می رفتیم از تو کابینت ظرف میاوردیم خاله بازی می کردم. بعد حنا و قلی (عروسکاش) رو می بردیم رو تخت می خوابوندیم. بعد واسه اش شنگول منگول تعریف می کردم اونم از ترس آقا گرگه سفت میومد تو بغلم سرشو می کرد زیر پتو می خوابید...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com