شهر خورشید

 تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو ! بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه‌ء ویران من
تا بهار زندگی، آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل، آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش‌نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین، نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو! بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبهء ویران من
بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله صحرا ببین، در چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه‌ام، عشقت غم دیرینه‌ام
بازآ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه‌ام

با صدای بنان بشنوید

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

از در میام تو سلام بابا! سلام دیر اومدی! جلسه داشتیم زیاد صبر نمی­کنم که بخواد چیزی بگه. مامان از تو اتاق داره میاد بیرون و زیر لب داره ذکر می­گه سلام قبول باشه! سلام دیر اومدی! جلسه داشتیم. نمی­شه این جلسه­ها آخر وقت نباشه؟ دیگه قرار بود 5 تموم شه هشت و نیم تموم شد! چه خبر؟ هیچی چه خبری! امیدکو؟ نیومده هنوز! طاهره اومده؟ تو اتاقه! می­رم تو اتاق نشسته تو جانماز و داره کیفشو مرتب می­کنه سلام! سلام چه خبر؟ هیچی! همینطوری که حرف می­زنم مقنعه­ام رو درمی­آرم  و میندازم رو نرده­های بالای تخت و با مانتو می­شینم روی تخت. رفتی اداره جدید؟ آره چه طور بود؟ حالا می گم. نمازتو خوندی؟ آره جمعش نکن تا منم بخونم. کیفشو می­زاره کنار  و شروع می­کنه: رفتم تو اتاق همون خانومه اما دوست دارم اتاق تکی داشته باشم یه چیزایی اداره قبلیه بهتر بود یه چیزای اینجا بهتره تو آموزش و هزینه کردن خیلی بهترن... مامان میاد تو اتاق هنوز لباستو عوض نکردی؟ پاشید بیاین شام بخورین لباسمو عوض می­کنم می­رم دست وصورتمو بشورم روی میزو نگاه می­کنم عدس پلو یه پیاله آش رشته هم روی میزه که معلومه ازش سهم منه. نمی­دونم چرا مامان هر وقت عدس پلو می­پزه آش رشته هم می­پزه قبلنا به شوخی بهش می­گفتم سفره ابوالفضل راه انداختی پس روضه خونش کو؟ می­رم دستامو بشورم اولین چیزی که توجهم رو جلب می­کنه رنگ سبز مایع دستشویی!! مامان همیشه به خاطر رنگ کاشی­های دستشویی که زرشکیه مایعی می­خره که رنگش یه جورایی به زرشکی بیاد دکمه­ی جاصابونی رو که فشار می­دم بودی طالبی عقل و هوش از سرم می­بره به­به چه بوی خوبی دستامو خشک می کنم و میام بیرون. طاهره میاد بشقابشو بر می­داره میره جلوی تلویزیون می­شینه. شام می­خورم بشقابا رو جمع می کنم بذارم تو ظرفشویی و همونجا وضو  بگیرم. شیر آبو باز می­کنم که وضو بگیرم مامان داره بقیه عدس پلوها رو می ریزه تو قابلمه می گه نمی­خواد بشوری بیا برو اونور خودم می­شورم. تو دلم می­گم حالا کی خواست ظرف بشوره اما خب تو رودرواسی موندم نگاه می­کنم قابلمه هم که نیست چهار تا دونه بشقاب عیب نداره می­شورمشون بعد وضو می­گیرم. مامان می­گه ظرفا رو شستی  یه چایی هم واسه بابا بریز یه نصفه­ی کم رنگ هم واسه من بریز یاد آرمینا می­افتم تا میاد خونه می­گه یه چایی بیار بوتوریم بعد که چای شو خورد سیگار بابا رو می­ده دستش می­گه بابایی بریم پاتیند (پارگینگ) بَده بِتِشی (بکشی) (بچه بود هر وقت می­خواست دست به سیگار بزنه بهش می­گفتیم بده حالا فکر می­کنه اسمش بده اس) دلم واسش تنگ شده سه تا چایی می­ریزم میام جلوی تلویزیون! داره پیام بازرگانی نشون می­ده دو سه دقیقه­ی دیگه آشپزباشی داره. مامان یه کاکائو بنداز. از اونور یه کاکائو می­خواد پرت کنه. می­گم از اونا نه از اون سیاها بده. حوصله­ی آشپزباشی ندارم یعنی حوصله­ی جنگ اعصاب خانوادگی ندارم چایی­مو می­خورم کیفم هنوز کنار مبل از توش نخ دندون در میارم و بلند می­شم برم مسواک بزنم مامان می­گه اون کیفتم با خودت ببر. یه بار دیگه توی دستشویی دستامو با صابون طالبی می­شورم. از دستشویی که میام بیرون یهو یکی پخ می کنه جیغ می کشم. هاها می­خنده می گم پررو ترسیدم. سلام! سلام ماچش می­کنم. دیر اومدی؟ کار داشتم. مامان می­گه شام امید و براش بکش خودش از اون اتاق داد می­زنه ماست و خیار یادت نره...

ساعت 11 شبه نمازمو می­خونم از توی جانماز سینه خیز می­رم توی تختم. توی خواب و بیداری یادم می­افته که ساعت موبایلمو واسه فردا صبح ست نکردم...

نوشته شده در شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

ای عطر ریخته

عطر گریخته

دل عطردان خالی و پر انتظار توست

غم یادگار توست

سیاوش کسرایی

نوشته شده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com