شهر خورشید

یه حسی دارم مثل پریدن از بالای آسمون

یه امیدی توی دلم دارم که مثل چتر نجات می مونه

من پریدم،‌ اینکه این چتر نجات به موقع باز می شه یا نه

نمی دونم؟!

شاید باز شد، شاید هم نشد

اگه برگشتم بدونین که چترم باز شده و اگه برنگشتم...

نمی دونم

به هر حال می خونمتون و حالتونو می پرسم و

تا اطلاع ثانوی این آخرین پستی که اینجا می ذارم

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

 

زنگ می زنه خانم میای بالا؟ تو صداش یه حسیه مثل التماس مثل دلسوزی نمی دونم مثل یه مادر. می گم بله الان میام. وای خدا دوباره می خواد چی بگه از پله ها می رم بالا تو طبقه ی وسط یه نفس تازه می کنم می دونم الان باید کلی حساب پس بدم باید نفس داشته باشم می رم طبقه بالا. به ندا نگاه می کنم یواش می پرسم چه جوریاس حالش خوبه؟ یه ای می گه و لبش رو کج می کنه. می رم اول تو آشپز خونه یه لیوان آب می خورم می رم تو اتاق سلام ،‌علیک سلام خانم خوبی خسته نباشی! ممنون شما خوبین؟ خانم بالاخره این کار خانم حسینی چی شد؟ هیچی وزارت کشور به اداره اتباع نامه داد اونم گفت که به ما مربوط نمی شه به پلیس مهاجرت مربوط می شه دوباره وزارت کشور نامه داده به اداره اتباع که به شما مربوط می شه! من نمی دونم به کی مربوط می شه امروز باز به اداره اتباع زنگ زدم می گه از دست ما کاری بر نیماد دارم می رم وزارت کشور برو خانم برو این بنده ی خدا معلوم نیست تا کی زنده بمونه! چشم با اجازه. راستی خانم گزارشاتو نمی بینم الان داری چی کار می کنی؟ می خندم کاری نمی کنم وقت تلف می کنم. ببین خانم گزارشاتو بده من که می دونم بی کار نیستی اما منم باید بدونم چی کار می کنی دیگه! سایت چی شد، بروشور چی شد برای افتتاحیه چی کار کردی راستی بهت گفتم افتاد بعد عید؟ نگاهش کردم باورش نشد که هیچ کاری نمی کنم هنوز نمی دونه من کاری رو می کنم که دلم بخواد این که پی گیر کاری شدم که اصلن به من ربطی نداره واسه اینه که دلم می خواد واسه اینه که مهر این زن افغانی به دلم افتاده و دلم دیگه هیچی نمی خواد و غرغر و بحث و منطق مهربونی مادرانه و حتا دعوا و اخراج هم منو نمی تونه به کای که دلم نمی خواد وادار کنه حرفی ندارم! برای اینکه از سئوال جواب خلاص شم ساعتمو نگاه می کنم می گم من برم اینا یک و نیم تعطیل می کنن؟ می گه برو برو برگشتی هم بیا گزارش کاراتو بده هم تو رو خدا خانم با اون نفوذ کلامت یه کاری کن امروز کار این بنده خدا درست شه...

 

پ.ن: راستشو بخواین الان دلم نمی خواد بقیه اشو بنویسم...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

 

زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود...

نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com