شهر خورشید

103 رو می گیرم ندا میای ناهار بخوریم؟ وا مگه ساعت چنده؟ یازده و نیمه اما من گرسنه امه. باشه میام. تلفنم زنگ می خوره 102. سلام خوبین؟ سلام خانم خسته نباشی یه دقه میای بالا؟! وقتی رییست می گه بیا باید بری دیگه! پله های سه طبقه رو می دووم. سلام خسته نباشین؟ سلام ممنون شما هم. کار خانم حسینی چی شد؟ هیچی اداره اتباع می گه باید به پلیس مهاجرت نامه بزنین منم نامه اش رو زدم فرستادم. دستت درد نکنه کار این خانم حسینی رو پیگیری کن تا به نتیجه برسه. چشم. ببین خانم واسه نمایشگاه اصفهان می خوایم این پوستر قبلیا رو ببریم فقط ببین واسه این زمان و مکانش می تونی یه فکری بکنی؟ پوسترو نگاه می کنم، آره رو کاغذ پشت چسب دار آدرس و تاریخ رو می زنیم و می چسبوینم روش دیگه. نه می خوام رنگ خود پوستر باشه وصله ای نشه. آخه کاغذ پشت چسب دار سبز که نداریم! یعنی نمی شه؟!  چرا شدنش که می شه فقط روی کاغذ سبز پرینت می گیرم بعد باید با چسب بچسبونیمش دیگه! انگار متوجه شده باشه سختمه می گه خب کمک می کنیم درستش می کنیم. خودمم میام! نه خانم ... درستش می کنم. از اتاق میام بیرون از تو یخچال دوغ بر می دارم ندا بدو بریم ناهار بخوریم. خانم .... ندا میاد کمکم...

میام پشت کامپیوترم صدای اسپیکر رو زیاد می کنم و آدرسا رو روی کاغذ سبز پرینت می گیرم...

 مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سرد و تاریک غربت با وجود تو رنگ سحر داشت...

باز تو گیر دادی به یه آهنگ. از در که میاد تو با اون قیافه ی خندون آدم همین طوری بی دلیل خوشحال می شه می گم تو که اخلاق منو می دونی اگه هم دوست نداری مجبوری گوش بدی وای ندا مردم از گشنگی...

ناهار خوردیم با ندا نشستیم داریم یه کاری می کنیم تو مایه های سبزی پاک کردن و حرف زدن... من کاغذای سبز رو قیچی می کنم ندا با چسب ماتیکی روی پوسترا می چسبونتشون. ندا میای بریم اصفهان؟ واسه افتتاحیه؟! می خوای بری؟ آره با کی؟ من و فرح و ناهید. تو هم بیا 4 نفری خوش می گذره! نمی دونم شاید اومدم...

ندا راستی سوده یه ایمیل داده واسه تو هم فرستادم یه سایتیه واسه آینده ایمیل می دی من رفتم واسه تولد 38 سالگی خودم ایمیل دادم. چه باحال منم می خوام برم واسه خودم ایمیل بدم. خوب حالا بشین دیر نمی شه...

با تو بیمی نبودش ز توفان مانده بودی اگر همسفر داشت...

رفته بالا واسه یه آینده اش ایمیل بده دلم می خواست ندا تا آخر دنیا بشینه اینجا کنارم حرف بزنه و بخنده و سبزی پاک کنیم...

پ.ن: اینم سایت لتر تو فیوچر

www.futureme.org

نوشته شده در شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

الهم فُک ُکل اسیر...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

 

زنگ می زنن درو باز می کنم  یه کاغذ  از لای در می افته زمین پریسا  همینطور که سلام می کنه و کفشش رو درمیاره کاغذ رو برمی داره شو لباس زنانه، کیف کفش لباس مجلسی بدلیجات برج دی از 18 تا 28 بهمن

چرا نمیای تو؟! تا کفشمو در نیاوردم بیا بریم ببینیم چی داره! پریسا تو پریروز از لادن یک عالمه لباس خریدی! حالا بیا قول می دم زیاد نخرم. راحله کیه؟ مامان میاد جلو در اِ پریسا تویی بیا تو! مامان بیا بریم اینجا! مامان برگه رو از دست پریسا می گیره! باز می خوای بری خرید! نه مامان فقط ببینیم چی داره! می گم مامان میای؟ لباشو کج می کنه که یعنی اِی حاضر می شیم.

طبقه دوم واحد 7 مامان زنگ می زنه؟ یه خانومی حدودن 40 ساله درو باز می کنه تعارف می کنه و زودتر از ما می ره تو یکی از اتاق خوابا! پریسا هم زود می ره دنبالش مامان یه نگاه به سالن خونه می کنه می گه راحله ببین ما هم میز ناهار خوری رو بذاریم اینجا خوب می شه خیلی هم جا نمی گیره سرمو تکون می دم!

پریسا یه کتونی یه مانتو یه تاپ و با یه بلیز بر می داره یه کیف هم نشونم می ده می گه قشنگه همینطوری که دارم لباسا رو نگاه می کنم اخم می کنم بهش که یعنی نه!

یه مانتو دیدم مامان اینو ببین پریسا می گه مامان قشنگه بپوش ببین! خانومه می گه دختراتونن! مامان پریسا رو نشون می ده می گه این دختر جاری امه این یکی هم دخترم! با تعجب نگاه می کنه اصلن بهتون نمیاد مامان تشکر می کنه دوباره می پرسه آخه بهتون می گه مامان؟! چون بچه که بود با برادر شوهرم همسایه بودیم زیاد میومد خونه مون عادت کرده! آخه خیلی شبیه همن! مامان می خنده کجا شبیه همدیگن پریسا به این خوشگلی!

میایم خونه دکمه ی کتری رو می زنم که چایی درست کنم مامان می گه ببین راحله اگه میز ناهار خوری روبیاریم اینجا بهتر نمی شه؟ از توی یخچال میوه میارم  مامان راحتی اون خانومه از مال ما کوچیک تر بود جا کمتر گرفته بود! حالا بیا امتحان کنیم شاید شد! وای مامان من حوصله ندارم ول کن تو رو خدا! ظرف میوه تو دست راستمه همینطوری که حرف می زنم اون یکی دستم رو می برم سمت کشو که چاقو در بیارم دستم محکم می خوره به دستگیره کشو ناخونم که شکسته بود دوباره از بالاتر می شکنه وای چه دردی داره نگاش می کنم داره خون میاد ناخونم از بالا شکسته! آی چی شد؟! پریسا ظرف میوه  رو از دستم می گیره آخ آخ بیا چسب بزنم روش

چیزی نشده دستت تو آب باشه زود ناخونت بلند می شه. فکر کنم خانومه چشمت کرد! مامان تو این همه مهر مادری رو از کجا آوردی به اون زنه می گی پریسا خوشگل تره آخی کدوم مادری اینقد بچه اش رو دوست داره که تو داری؟! بعدش هم تو خوب موندی منو چش کرده؟!...

ساعت دوازده و نیمه مامان مسواک زده می خواد بره بخوابه می گه راحله ظرفای شامو بشور دستت تو آب باشه ناخونت زودتر در میاد

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

کی می تونه یه متن تبریک کارت عید بنویسه تکراری نباشه لطیف باشه خانومانه باشه...

من حوصله نوشتن ندارم حوصله بیدار شدن ندارم حوصله شرکت شرکت اومدن ندارم حوصله کار کردن ندارم ...

وقتی میام (که مجبورم بیام) عصر که می شه حوصله خونه رفتن هم ندارم...

اما حوصله مردن دارم...

نه همیشه اما دلم می خواد یه سال دو ساله بمیرم بعد دوباره زنده شم شاید حالم بهتر شد...

از بحث اصلی دور نشیم یه متن تبریک اگه شما حوصله نوشتن دارین بنویسین واسم...

راستی این متن رو واسه کارت تبریک شرکت می خوام!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

 

کنارم خوابیده، سرشو از روی متکاش بر می داره و می ذاره روی متکای من نگاهش می کنم می خنده دستاشو میاره روی موهای شقیه ام و باهاشون بازی می کنه بعد انگشت اشاره اش  رو می ذاره گوشه چشمم  خطی رو که اشک از روی گونه می چکه تا پایین  با انگشتش  می کشه تا روی چونه ام. دستشو می گیرم و می بوسم. صورتشو می بره توی موهام و در گوشم می گه من تو رو خیلی دوست دارم می گم منم همینطور. می گه من امشب هم پیش تو می خوابم  می گم نه دو شبه اینجا بودی امشب باید بری! ناراحت می شه پشتشو می کنه بهم. نمی خوام ناراحت بشه صداش می کنم قهره جواب نمی ده صدای در میاد می ترسه می گه کی بود؟ آقا گرگه اس در خونه ی همسایه مونو زد ببینه بچه اشون اگه نخوابیده بخوردش! بر می گرده میاد تو بغلم و سرشو می کنه زیر پتو. عمه بهش بگو آرمینا خوابیده نیاد. آقا گرگه آرمینا دختر خوبیه شبم می خواد بره خونه خودشون پیش مامان باباش الانم خوابیده برو...

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

:راحله زود باش بابا می­خواد منو بزاره مترو تو رو هم برسونه.

-خیلی خب برو اون شال سبزه رو از کشو اولی دراور مامان بیار

: شال می­خوای چی کار دیرم شده که بابا می­خواد منو برسونه­ها!

شال رو می­ده دستم کاپشنم رو برمی­دارم و می­دووم. بدو آسانسور رو بزن. سر کوچه می­گم بابا نمی­خواد بری توی کوچه همین­جا پیاده می­شم. سریع کاپشنم رو می­پوشم و مقنعه­ام رو می­کشم پایین و می­رم تو کوچه. از اون سر کوچه فرح داره میاد. خدا رو شکر که منو ندید. با هم می­ریم بالا مانتومو عوض می­کنم بعد از ظهر باید بریم خونه یکی از بچه­ها که عمل کرده نمی­تونه بیاد سر کار جلسه داریم. کارامو زود انجام می­دم ساعت دو فرح میاد بالا. چادرشو پوشیده می­گه بریم؟

-وایسا حاضر شم.

شال سبز رو از تو کیفم درمیارم می­رم تو دستشویی مانتومو عوض می­کنم شال سبزه رو از زیرم مقنعه مثل شال گردن می­اندازم که تنگی مانتوم معلوم نشه. بعد بهش توضیح می­دم که من این مانتوم رو از اولش هم که می­خواستم بخرم بالاش تنگ بود اما چون دوستش داشتم خریدمش زمستونا که کاپشن می­پوشم اینو زیر کاپشن می­پوشم اما حالا چون تو خونه اونا نمی­تونم با کاپشن بشینم اینو اینجوری انداختم که تنگی مانتوم معلوم نشه. می­گه آره  اینطوری بهتره. بعد از جلسه باز با فرح تا مترو هم مسیرم توی مترو می­گم من می­خوام برم توپ خونه تو اون طرف می­ری دیگه؟! می­گه نه با هم باید بریم منتها تو توپ­خونه پیاده می­شی! ای خدا!!! سوار می­شیم یه خورده حرف کار می­زنیم مترو خیلی شلوغه اما تا توپ­خونه دو سه تا ایستگاه بیشتر نمونده.

سوار مترو بعدی می­شم خدا رو شکر اینجا خلوته اول مقنعه­ام رو در میارم و بعد هم شال سبزرو سرم می­کنم. حالم خوب می­شه تو آینه خودمو نگاه می­کنم اینی که تو آینه می­بینم رو می­شناسم. راحله­اس! اما اونی که از صبح تا الان با خودم می­کشیدم این ور اون ور رو با اینکه 5 روز هفته از صبح تا شب باهاشم نمی­شناسم. نمی­دونم چرا تحملش می­کنم؟!

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com