شهر خورشید

امروز باید بیام تو اتاق و درو ببندم و به هیچ کس زنگ نزنم و جواب تلفن هیچ کس رو ندم! چون می دونم که آخرش به یه دعوا ختم می شه!

مرتیکه خجالت نمی کشه کاش می شد آدم بتونه دست از دهنش برداره و هر چی دلش می خواد به بعضیا بگه! تو هنوز قراردادت تو این شرکت امضا نشده هنوز هیات مدیره به سوادت شک داره هنوز خودت خودتو قبول نداری! اونی که قبل از تو اینجا بود بیشتر از یک و دویست می گرفت تو فرم درخواستت نوشتی ٧٠٠! این از قحط الرجالیه  گرنه فکر نکن کسی هستی! واسه من خراب کردنت کاری نداره انقدر آتو ازت موجود هست که فاتحه ات رو بخونن اما می زارم خودت زیرآب خودتو بزنی چون یقین دارم که هیچ کس بهتر از خودش نمی تونه زیرآب خودشو بزنه، پس بزن!

اما اینو یادت باشه به تو ربطی نداره که ما دوست داریم آقای زارع رو چی صدا کنیم دوست داریم بهش بگیم دکتر تو تنها حقی که داری اینه که بهش بگی آقای زارع،‌ به تو ربطی نداره ما به سمیه می گیم آنتن، پشت سرش نمی گیم جلوی روش می گیم خودش هم می دونه،

ببین این فرهنگ سازمانی شرکت ماست تو نیومدی اینجا فرهنگ سازمانی ما رو تغییر بدی تو نیومدی اینجا که بگی چی درسته چی غلطه تو اومدی ...

پ.ن: فکر نکنین این حرفا رو بهش نزدم! گفتم اما یه خورده ملایم تر اما اگه بخواد ادامه بده اون وقت ...

پ.ن دوم: امروز هم  ناراحتم هم عصبانیم هم خسته ام هم شاکی ام هم همه ی اخلاقای بد دیگه ی دنیا پس سعی کن سربه سرم نذاری

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

با احساس سردی که می کنم از خواب بیدار می شم  ساعت سه و نیم بعد از ظهر روز پنجشنبه اس. نیت کرده بودم امروز تا ساعت 5 بخوابم که همه ی کسر خوابام جبران بشه اما سرما نذاشت. میام تو هال اول دکمه ی کتری رو می زنم دراز می کشم  روی کاناپه. کتری جوش میاد و خاموش می شه حوصله ندارم بلند شم چایی بریزم. یه نیم ساعتی می گذره مامان از تو اتاقش میاد بیرون همینطوری که داره کمرش رو می خارونه سرشو تکون می ده که اینجا چه کار می کنی؟ می گم سردم شد بیدار شدم. خب یه چیزی می انداختی روت! میاد دکمه کتری رو می زنه. کنترل تلویزیون رو دستش می گیره میاد رو مبل کناری می شنیه کنترل رو از دستش می گیرم می گم قربونت صدای اینو در نیار حوصله ندارم. یه نگاهی می کنه میاد حرف بزنه صدای زنگ در میاد. هر دو تامون تعجب می کنیم از چشمی نگاه می کنم زن عمو کوچیکه با پسرش.

سلام خوبین چه عجب؟ ماچ و بوسه و احوالپرسی. پارسا تپل چطوری؟ خوبم. دو تادستاشو می زاره رو لپش. تپل گازت نمی گیرم فقط ماچت می کنم. دروغ می گی می خوای گاز بگیری! نه باور کن فقط ماچت می کنم تازه ببین ماتیکم ندارم! با اکراه دستشو کنار می بره. آآآآآآآآآی مگه نگفتی گاز نمی گیری؟! حالا ما یه چیزی گفتیم!

تا کتری دوباره جوش بیاد از تو یخچال میوه می چینم تو ظرف و چایی می ریزم. چه عجب از این ورا؟ پریسا کجاس؟ کلاس داره! امروز که پنجشنبه اس؟! می ره کلاس حسابداری، استادش خوب نیست واسش معلم گرفتیم!

مامان حوصله ام سر رفت. پاشو بریم. مامان می گه چرا پارسا جون؟ راحله پاشو یه دقه ببرش پارک. من هم سردمه هم حوصله ندارم! (تو دلم می گم بذا اینا برن!) نه من پارک دوس ندارم!

پارسا چرا حوصله ات سر رفته؟ می خوای بازی کنیم؟ تخته بازی می کنی؟ نه می خوای ورق بیارم بازی کنیم؟ هان؟ نه حوصله ندارم! خب کتاب واست بیارم بخونی؟ نه! پس خودت بگو چه کار کنیم! یه مشت کارت از تو جیبش در میاره نشون می ده می گه بلدی؟! مگه هنوز از اینا هست؟

می گه بلدی بازی کنی؟ می گم از اونا که می زنی روش بر می گرده؟ آره! کارتا رو نصف می کنه به منم می ده. راحله تو طرفداره بارسلونی یا رئال؟ خب معلومه بارسلون! چرا بارسلون؟ خب هم واسه اینکه مسی تو بارسا هم لباسشون رنگ استیل آذینه! تو چی؟! رئال. ببین چه قدر عکس کریس رونالدو دارم.

کارتا رو پشت و رو می ذاره زمین با کف دستش می زنه روش بر نمی گرده، من می زنم روشون سه تا کارت بر می گرده! یکی اش رونالدو. با ناراحتی نگاه می کنه. این دفه می زنه باگوشه انگشتش چند تا کارتو بر می گردونه. پارسا جر نزن منم از این کارا بلدم ها! نه جر نزدم که! کارتا رو نگاه می کنه دو تاش مسی­یه! اخم می کنه! دوباره نوبت می شه دو تای دیگه بر می گرده دوتاش رونالدوه. می­خندم آخه رئالم شد تیم؟! بعله از بارسا که بهتره! آهان چون 5 تا بهتون زدیم از ما بهترین؟ خب مگه چی می شه آدم یه وقتی می بره یه وقتی هم می بازه دیگه! آره اما نه 5 تا که! البته عیب نداره از بهترین تیم 2010 باختین!

می ره کیف مدرسه اشو میاره. می خوای نقاشی هامو ببینی؟ آره ببینم

 

بارسلونا0- راعالمادریگ 10

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

امرزو صبح داشتم کامنتای وبلاگم رو تایید می کردم که یه کامنت دیدم با این مضمون:
دوستی که دیگر بین ما نیست
به این لینک مراجعه کنید http://khabarnegareasr.blogfa.com
نویسنده: دوست
اولش فکر کردم که شاید یکی از همین کامنتای الکی باشه اما نمی دونم چی شد که آدرس رو کپی کردم توی صفحه و دیدم نوشته که دوستی که با عنوان وبلاگ هیچ کس تنها نیست تو لینک دوستام هست، حالا دیگه نیست...
وقتی وارد وبلاگش شدم باورم نمی شد، مدتها بود وقتی به وبلاگش سر می زدم هیچ مطلب جدیدی ننوشته بود
هنوزم شوکه ام نمی دونم چی باید بنویسم، نمی دونم چرا شنیدن خبر مرگ اینجا سخت تره
دو سه روز  پیش بود داشتم به مرگ فکر می کردم به مرگ خودم! نمی دونم چی شد که بعدش یاد وبلاگم افتادم. فکر کردم که پسوردم رو به خواهرم بدم که اگه مردم بیاد بهتون بگه که دیگه منتظر نباشید
دارم چرت و پرت می نویسم اما دلم می خواد بنویسم
رفتم تو قسمت آخرین نظرات خوانندگان دنبال آخرین کامنتی که گذاشته بود گشتم
نمی دونستم اسمش چی بود فقط از نوشته هاش می فهمیدم که توی عسلویه زندگی می کنه یه پسر داره اسمش شهریاره
امروز فهمیدم که اسمش محمد حسین قنبری بود و ٣٣ ساله
اینم آخرین کامنتی که برام گذاشته بود در پست جوانی
شنبه، ۸ آبان ۱۳۸٩  - ٧:۳۶ ‎ب.ظ
همیشه مشغول باشی
به عشق
و شادی

نازنین و مهربان  باشیدگل
نویسنده: هیچکس تنها نیست... [http://www.hichkas2020.blogfa.com]

 

حالا حتمن فهمیده که تنهایی هست، حالا بانو تنهاست،‌شهریار تنهاست و خودش...
روحش شاد...
نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

 

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه...

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

ساعت 11 با یه شرکتی که قراره سایت شرکت رو دوباره طراحی کنه جلسه دارم. شرکتشون تقاطع طالقانی و مفتح. یادم رفته برگه­هایی رو که باید می­برم دیشب ببرم خونه صبح زود میام شرکت که اونا رو بردارم و برم. از ندا می­پرسم من 9.30 برم می رسم. ساعت یه رب به ده از شرکت میام بیرون. تا سر خیابون فکر می کنم که چه طوری برم؟ با مترو برم یا با تاکسی برم سیدخندان از اونجا برم هفت تیر بعد برم مفتح جنوبی. نمی تونم تصمیم می­گیرم وقتی رسیدم سر کوچه ببینم ماشین مترو هست یا سید خندان؟ سر خیابون آقاهه داد می زنه مترو یه نفر. خب دیگه لنگ من بودن با مترو می رم.

زنگ اس ام اس موبایلم میاد. مینا توکلی: یلدا دختر مو بلند.... یلدا پیشاپیش مبارک. خنده ام می گیره حداقل نکرده اون پیشاپیش رو از ته اش ور داره. همینو بهش اس ام اس می­دم. می گه خله اس ام اسمو  از همدان فرستادم از دیشب تو راه بوده.

تا می رسم تو مترو، قطار میاد، سوار می­شم. رو به روم دو تا خانم نشستن گوشه اون طرف هم یه دختری نشسته هدفون تو گوششه سرشو هم گذاشته رو شیشه و چشماشو بسته. صندلی های اون طرفو نگاه می کنم دو تا دختر نشستن یکی اشون خیلی لاغره یکی اشون هم با اینکه خیلی چاق نیست اما یه جوریه آدم احساس می کنه خیلی با قوه ی جاذبه در کش و قوسه. وای چه حال بدی پیدا می کنم از قیافه هاشون. هی با هم حرف می زنن پچ پچی و می خندن. به بغل دستی شون نگاه می کنم قیافه ی خانومه رو انگار نقاشی کشیدن. مثل نقاشی های بچگی که اول بامداد سیاه دور صورت و چشم و ابرو رو می کشیدیم بعد توشو با رنگ پر می کردیم ابروهاش خط داشت چشماش خط داشت لباش خط داشت حتا دماغشم خط داشت خوشگل بود. یعنی نگاه کردن بهش حال آدمو بد نمی کرد احساس چندش به آدم نمی داد. اه چرا کتاب نیاوردم با خودم. حوصله ام سر می ره موبایلمودر میارم بازی کنم وسط بازی حوصله ام سر می ره می زارمش تو جیبم. یادم میوفته برگه هایی که واسه جلسه آماده کرده بودم همرام بود اونا رو در میارم نگاه می کنم. به به چه کار کردی راحله جان. یعنی کاری کردم که این خانوم و آقای طراح تا حالا به عمرشون مشتری اینطوری ندیدن. از اون مشتریا که می رن تو مغازه یه لباس می خرن بدون پرو بعد بدون چونه پولشو می دن. از اونا....

می رسم طالقانی. از پله های مترو که میام بالا کوچه عطارد همون روبه روئه. ساعتمو نگاه می کنم بیست دقیقه به یازده مونده. بهتر زودتر کارم تموم می شه.  خانومه شروع می کنه یه مقدمه بگه می گه ما دو نوع سایت داریم سایتای استاتیک (توضیح می ده) و سایتای داینامیک که همون طور که از اسمش پیداس پویا... می گم ببخشید خانم من تا حالا تو سه تا شرکت ادمین سایت بودم اینا رو می دونم . پوشه رو بهش می دم می گم این چیزی که من از سایت می خوام. نگاه می کنن همونطوری که فکر می کردم تا حالا کسی اینطوری هلو برو تو گلو بهشون نگفته چی می خواد....

جلسه ساعت یه رب به دوازده تموم می شه از در میام بیرون به ندا اس ام اس می دم ناهار نخور من دارم میام. جواب می ده که منتظر می مونه. میام تو مترو می رم قسمت جلوی مترو تو راه یه خانومه رو می بینم از فروشنده های مترو شال داره. یه شال مشکی می خوام اما حوصله ندارم شاید حالا تو مترو دیدم. می یام جلوی اون فلشا که یعنی در مترو اینجا باز می شه وایمیستم یه خانومی با بچه اش هم اونجا وایسادن. موبایلش زنگ می خوره. حرف می زنه به یه زبونی حرف می زنه که نمی فهممش قطار میاد همینطوری که داره حرف می زنه دست بچه رو می کشه ببره تو خانومه کناریم می گه اصلن حوایش نیست الان بچه می ره زیر قطار. البته بچه زیر قطار نمی ره خانومه یه ذره شلوغش می کنه!

خانومه همینطوری که داره باموبایل حرف می زنه روی تنها صندلی خالی می شینه هر چی توجه می کنم متوجه نمی شم به چه زبونی داره حرف می زنه نه ترکی حرف می زنه نه انگلیسی. تو حرفاش ق نیست که فکر کنم فرانسویه نه زیادی ش می گه که بگم شاید آلمانی داره حرف می زنه بچه هه حرف می زنه آویزون مامانش می شه مامانه با یه دست می کشدش روی زانوش تلفنش قطع می شه بچه موهاش بوره خانومه هم رنگ موهاش روشنه. چه قدر ذهنم درگیر اینا شده. باید بفهمم اینا به چه زبونی حرف می زنن. یکی از اون ور داد می زنه رنده سیر، یکی داد می زنه کیف لوازم آرایش، یکی می گه کلیپس اون یکی می گه ساپورت تو کرک، دونات رضوی، خانومای با سلیقه درپوش ظرف غذا...

 یه جا خالی می شه اون خانومه که می گفت بچه می ره زیر قطار می شینه. تو ایستگاه بعد یه جای دیگه خالی می شه من می شینم پیش این خانومه. بچه هه هنوز حرف می زنه مامانش هم یواش در گوشش جواب می ده باز نمی فهمم چی می گن. خانوم بغل دستی ام از مامان بچه می پرسه فارسی بلد نیست؟ مامانش می گه بلده و پیاده می شه. از خانم بغل دستی ام می پرسم به چه زبونی حرف می زد؟ می گه کردی. می گم کردی؟!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com