شهر خورشید

از اواسط اسفند هر بار که می­رفت سونوگرافی یه چیزی می­گفتن طبق آخرین سونوگرافی دکتر گفته بود اگه بخوای سزارین کنی 8 فروردین باید بیای بیمارستان اگه هم که نه حتما تا قبل از سیزدهم به دنیا میاد. سیزده به در شد و هنوز خبری نشد. خب نمی شد که نحسی سیزده رو نگه داریم می ریم یه جایی همین دور و برا که اگه اتفاقی هم افتاد زود برسیم بیمارستان دکتر هم که شماره موبایلو خونه اش رو داده پس جای نگرانی نیست. سیزده به در همه به خوشی در شد و خبری نشد چهاردهم شد 15-16-17... 22-23-24... خبری نشد باباش کلافه بود هی دکتر دوباره سونوگرافی! هنوز خبری نبود. می گفتم این بچه به حرف عمه­اش گوش می­ده می­خواد اردی­بهشتی بشه باباش می­گفت نخیر به حرف باباش گوش می­ده با این کل کل کردنا یه هفته­ی دیگه هم گذشت تا روز 31 فروردین ساعت 5 بعد از ظهر

دکتر گفت دیگه برو بیمارستان یا امشب یا فردا صبح بچه به دنیا میاد ساعت 9.30 شب بود هی زنگ می زدیم بیمارستان خبری نشد؟ نه هنوز با مادر بچه حرف می­زدیم حالش خوب بود از درد هم خبری نبود مامان و بابا دیگه طاقت نداشتن گفتن که می خوان برن بیمارستان دفعه اولشون بود همینطور اون یکی مامانی و بابایی هم عمه­ها هم عمو هم خاله همه دفعه اولشون بود که داشتن درجه می­گرفتن ساعت 10.30 شب بود تسبح به دست دعا می کردم که حتما بچه 12 شب به بعد به دنیا بیاد همه­اش باهاش حرف می­زدم که عمه جون قربونت برم تو که تا اینجا صبر کردی یه 1.30 دیگه هم طاقت بیار تا اول اردی­بهشت بشه  عمو امید اردی­بهشتی هم رفته بود شیرینی بخره که موبایلم زنگ خورد: دیدی دیدی باباشو از عمه اش بیشتر دوست داره به دنیا اومد از همون جا اسمشو گذاشتم پررو حالا چی می­شد یه خورده دیرتر میومدی؟!!

 عمه ها و عمو و خاله دوربین به دست پریدیم تو بیمارستان مامانیا و باباییا هم که با گل و شیرینی گفتن هنوز نیومدن برین تو اتاق تا بیان نرفتیم همونجا تو سالن منتظر بودیم تا در آسانسور باز شه مادر بچه رو آوردن اما هنوز از بچه خبری نبود رفتم تو اتاقا سرک کشیدم دیدم تو اتاق نوزادا دو تا نی نی تو شیشه (انکوباتور) بودن یکی شون سفید و تپل و خوشگل که هیچ شباهتی به ما نداشت یکی شون ام لاغر و قرمز و نق نقو. خدایا این سفیده باشه!

خانم پرستار (وای روزت مبارک) صدا زد مینا محمودی لباسای بچه رو بدین...

مامانیا به هم نگاه کردن دیدی چی شد یادشون رفته ساک بچه رو بیارن. بدو عمو امید بدو از داروخانه یه دست لباس نوزادی بخر بیار..

دوباره یواشکی رفتم تو اتاق اون بچه خوشگل رو لباس تنش کرده بودن باباش اومد بردش عمو امید رسید خانم پرستار لباس بچه رو گرفت که تنش کنه منم داشتم فیلم می­گرفتم اومد لباسو تنش کنه چنان با شدت از سرش رد کرد که فریاد بچه در اومد داد زدم خانم چی کار می کنی بده خودم بپوشم کشتیش. برگشت گفت تواینجا چه کار می کنی برو بیرون گفتم نمی رم بلد نیستی لباس تن بچه کنی بده خودم تنش کنم سوپروایزر بخش وصدا کرد اونم گفت ببین خانم اینجا نوشته کسی داخل نیاد گفتم ببین خانم سواد دارم من کسی نیستم و عمه­ی بچه ام بعد هم یا یکی رو بذارین اینجا که بلد باشه لباس تنه بچه کنه یا بذارین خودم بپوشم...

قرار شد با ملایمت لباس تنش کنه اومدیم بیرون گفتم خانم نمی شه ساعت تولد بچه رو بزنی 12 با تعجب پرسید چرا 12 گفتم واسه اینکه اردی­بهشتی بشه گفت نه

تو این فاصله بچه رو آورده بودن خانواده­ی بچه ندیده­ها هم انقدر سر و صداکرده بودن که سوپروایزر گفت یا برید تو اتاق در رو ببندید یا برین خونه اتون ما هم رفتم تو اتاق در ور بستیم

ساعت 10.30 امشب آرمینا وارد سومین سال زندگی­اش می­شه امیدوارم همه­ی فرشته های کوچولو صحیح و سالم باشن و آرمینای عزیز ما هم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

یه حالی دارم سر گردون بین خوشی و ناخوشی

مثل هوای بهار آفتابی و بارونی

بعدش رنگین کمون درمیاد؟!

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد

ساقیا باده بده شادی او کین غم از اوست

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com