شهر خورشید

خانه­ی دوست کجاست؟

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه­­ی پرهای صداقت آبی است

می­روی تا ته آن کوچه...

پس به سمت گل تنهایی می­پیچی

دو قدم مانده به گل

کودکی می­بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه­ی نور

و از او می­پرسی

خانه­ی دوست کجاست؟

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

دیروز بعد از مدت ها به موقع یعنی با 45 دقیقه دیرتر از ساعت کار رفتم خونه وقتی رسیدم، مامانم با پرسید زود اومدی؟! بعد هم اومد ماچم کرد و گفت روزت مبارک، رفتم برات یه چیزی بخرم گفتم شاید خوشت نیاد یا با هم بریم خرید یا پولشو بهت بدم.

یه دفعه احساس کردم که دلم چه قدر براش تنگ شده چند وقته ه ندیدمش شبا دیر می رسم خونه انقدر توی ترافیک می مونم که تقریبن هیچ رمقی برام نمی مونه بعد هم که شب میاد تو اتاق من و خواهرم که یه خورده حرف بزنه انقدر خسته ام و اضطراب بیدار شدن فردا صبح رو دارم که هی بهش غر می زنم که پاشو برو بخواب من خوابم میاد.

الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی احساس بدی دارم مامان از صبح تا شب که ما خونه بیایم تنهاس شاید یه وقتایی سرشو با تلفن گرم کنه اما یه حرفایی هست که نمی تونه به کسی دیگه بگه محرمی برای درد و دلاش نداره نه مادری نه خواهری تنها کسایی که داره ماییم و ما هم چه قدر بهش بی توجهیم.

دلم برای خودم هم می سوزه که دارم زندگی رو چه مفت می فروشم بدون اینکه در ازاش چیز باارزشی به دست بیارم!

دیشب خواب مادربزرگمو دیدم،‌ همه یه روزی می ریم امیدوارم که من قبل از همه اون کسایی که دوستشون دارم نوبتم بشه اما دوست داشتن من تقدیر رو عوض نمی کنه، دوست ندارم من هم مثل مادرم همیشه حسرت اینو داشته باشم که چرا وقتایی که می شد با مادرم بگذرونم به راحتی از دست دادم

مامان خیلی دوست دارم ببخش منو که انقدر شبا خسته ام که زورم میاد استکان چایی مو آب بزنم ببخش که حوصله ندارم درد و دلای تو رو بشنوم ببخش اما بدون که هیچکدوم از کارام عمدی نیستقلبماچ

 

من و مامان و آرمینا در بهار که هر روز با مامان می رفتیم پارک پیاده روی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

از وقتی مدرسه ها باز شده و به یمن بازگشایی شکوهمند مدارس ما مجبور شدیم ساعت های بیشتری از خوابمون بزنیم و در ترافیک صرف کنیم صبح ها وقت دارم که بیشتر فکر کنم. این که به چی فکر می کنم خیلی معلوم نیست حالا که فکر و ذهنم با من همراهی می کنه و این ساعت های طولانی بطالت رو تحمل می کنه منم بهش اجازه می دم هر جا دلش می خواد سرک بکشه...

چند روزیه که دارم به این موضوع فکر می کنم که چه قدر زندگی توی این دوره زمونه سخت شده...

البته منظورم مشکلات اقتصادی و فرهنگی و سیاسی نیست.

از نظر سخت شده که ما کمتر می تونیم حق و حقوق آدما رو رعایت کنیم. مثلن همین رانندگی حتا اگه خیلی مقید باشیم به رعایت حقوق مردم (البته اینو خارج از قواعد مذهبی در نظر بگیرید رعایت حقوق از بعد وجدان و روابط اجتماعی بیشتر منظورمه) باشیم نمی شه صد در صد حقوق دیگران رو رعایت کرد.

چند وقت پیش داشتم می رفتم جایی یه نیسان یخچال دار جلو من داشت می رفت توی خیابونی که به راحتی دو تا بلکه هم در مواقع ضروری بیشتر از کنار هم رد می شدند خودش تنهایی داشت می رفت و اصلن به چراغ زدن ها و بعد هم بوق زدن های من توجهی نمی کرد. انقدر به این کارش ادامه داد که منو عصبانی کرد و مجبور شدم در یک فرصت مناسب که خیابون به خاطر ایستگاه اتوبوس پهن تر بود از سمت راستش سبقت بگیرم. بالاخره ازش رد شدم اما پشت چراغ بعدی یه موتوری بهم گفت که وقتی داشتی سبقت می گرفتی کلی آب پاشیدی به کسایی که کنار خیابون منتظر اتوبوس بودند. خیلی ناراحت شدم دلم می خواست که می تونستم که برگردم ازشون عذرخواهی کنم اما از کی باید عذر خواهی می کردم بعد تا خونه کلی توی دلم ازشون عذرخواهی کردم و از خدا خواستم که منو ببخشه توی اون لحظه انقدر عصبانی بودم که تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم آدمای دیگه بود...

و خیلی از موارد دیگه ای که در روز اتفاق می افته که یا ما مقصریم یا مقصرعلیه یا شاهد ماجرا.

فرض کنید قدیما که نه ماشین بوده نه ترافیک نه این همه آدم (شک دارم البته خودمو می گم که واقعا این همه آدم هستیم) سالی ماهی یه بار یه درشکه ای رد می شد

قدیما شاید آدما خودشون راحت نبودن اما کمتر اسباب ناراحتی دیگرون رو فراهم می کردن الان شاید ظاهرن راحت باشیم اما روزی چند بار باعث ناراحتی بقیه می شیم؟!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

از صبح این صفحه جلوم بازه و می خوام بنویسم اما نمی دونم چی! نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم. حرف زیاده اما انقدر پراکنده که هیچ جوری نمی تونم به هم ربطشون بدم فقط...

دلم میخواد الان دعا کنم و خدا هم برای اینکه ثابت کنه می شنوه همین الان جوابمو بده و دعامو اجابت کنه...

شما اگه الان بخواین دعا کنید و مطمئن باشین اجابت می شه چیه؟!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

    ای دل دریایی ات امیدوار 
    
    آسمان شو ابر شو باران ببار

    
   

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

یه شعری هست که می گه

تنبل نرو به سایه

سایه خودش میایه

واقعن که شعر پرمغز و پرمایه ایه دست شاعرش درد نکنه... 

چند وقتی بود که دوست داشتم دوباره برم کلاس زبان که اگه بشه این دفه دیگه یه تافلی چیزی واسه روز مبادا بگیرم. یه وقت دیدی دانشگاهای افغانستان هم واسه ادامه تحصیل ازمون تافل خواستن. اما از اونجایی که کلن خیلی تنبل شدم و اصلن حوصله خیابونو ترافیکو از این چیزا رو ندارم مونده بودم که کجا برم برای همین تصمیم گرفتم یه تیم تشکیل بدم و یه معلم پیدا کنیم که بیاد خونه. این کارو کردیم اما از اونجایی که اعضای تیم به اندازه من اشتیاق نداشتن منم شور و هیجانم رو ازدست دادم و قضیه همین طوری موند مسکوت...

رو به روی خونمون یه ساختمون متروکه ی یه طبقه بود که وسط اون همه ساختمون که حداقل کوتاه ترینشون 4 طبقه بود خیلی به چشم میومد. از اون ساختمونا که مثل فیلما بچه ها رو تشویق می کرد که یه سرکی توش بکشن ببنین چه خبره. تقریبن روزی نبود که بچه ها از مدرسه بر می گشتن نیان دم پنجره اش و توی ساختمون رو دید نزنن.

همون قدر که روزا بچه ها علاقه داشتن توی ساختمون رو ببینن  شبا هم معتادا دوست داشتن برن تو ساختمون برای همین بعد از یه مدت میله های پنجره رو شکستن و اونجا شد پانسیون شبانه معتادا البته باتماس های مکررررررررررررررررررررررررررررررررررررر ( هر ر معادل 20 تماس به 110) همسایه ها به پلیس بالاخره پلیس مالک ساختمون رو مجبور کردکه میله های محکم تری به پنجره ها بزنه...

یه چند وقتی بود که دیدیم نقاش و بنا و نجار و... به ساختمون رفت و آمد می کنن و در حال بازسازی ساختمون هستن. این بازسازی خیلی طولانی شد چیزی حدود 6 ماه ...

و بالاخره روز پنجشنبه که بر می گشتم خونه دیدم دارن یه تابلو بزرگ قرمز می زنن سر در ساختمون که روش نوشته بود

تنبل خوب شد نرفتی به سایه

سایه دیدی خودش اومد

ساختمون متروکه شده بود کلاس زبان که تخصصش هم دادن تافل و آیلتس بود

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

من به یاد تو و احساس قشنگی

که دلم عادت داشت

صبح ها از سر آن کوچه ی عشق

با نگاهی به سوی پنجره ات

پر هیاهو و عجول

به امید گره نیم نگاهی از دور

دل به بیتابی آهنگ غریب دل خود می سپرم

روزها از پی هم می گذرند

گاه با رنگ امید

گاه بی مهری و غم

گاه لبریز از شوق...

این چه بازی است که با ما داری

من که اجبار نکردم با تو

دل بیچاره که بازیچه ی این میدان نیست

به خدا می شکند

می توانی تو اگر، من ندارم دل این دل شکنی

و تو یادت باشد

من غروری دارم

پشت این ساده دلم

که قدش از قد احساس دلم بیشتر است

تو اگر قلب مرا خرد کنی

حرفی نیست

ولی یادت نرود

این محال است که حتا یک خش

بتوانی به غرورم بزنی!

 

این شعر رو دوست عزیزم ناهید قدیری گفته

ناهید جون دستت که نه فکرت درد نکنه که...

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه­ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی­تابم که دلم می­خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است، که مرا می­­خواند...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

 

جهان در ابتدا دایره بود

بعد از تصادف با یک کفشدوزک ذوزنقه شد

تا در چهار گوشه نا همگون آن بنشینیم

و برای هم پاپوش بدوزیم

اکبر اکسیر- از کتاب بفرمایید بشینید صندلی عزیز 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

خیلی وقتا شب که می خوام بخوابم هزار تا فکر و ایده واسه نوشتن میاد تو ذهنم یه عالمه شعر می گم و هی با خودم تکرارشون می کنم که از یادم نره و حفظ بشم اما تنبلی می کنم که بلند شم و بنویسمشون. دیگه مثل ثمین باغچه بان زیر کرسی هم که نمی خوابیم که از زیرش ذغال بردارم و روی دیوار بنویسمشون. هر شب هم به خودم می گم که یه یادداشت و مداد بذارم بالای سرم که این افکار مشعشعانه که بیشتر وقتا شبا میاد سراغم رو دستگیر کنم و تو کاغذ اسیرشون کنم و دست و پاشونو ببندم به این میله ها که بهشون می گن خط، اما باز یادم می ره.

اگه بخوام رو دستم هم ضربدر بزنم که یادم بمونه بعد یادم می ره که این ضربدرا رو واسه چی زدم. از اونجایی که این مشعشعات ذهنی همیشه شبا بهم حمله نمی کنن و یه وقتایی هم بین روز توی تاکسی آوار می شن تو فکرم. مثلا چند روز پیش که  کاغذ و قلم هم بود، گیر یه بغل دستی فضول می افتم که سرشو می کنه تو دفترم ببینه تو کله ام چه خبره! آخه بردار من خواهر من! اگه قرار بود بفهمی که تو کله هر کی چه خبره که اونوقت سنگ رو سنگ بند نمی شد. مثلن  خود فضولت اگه می فهمیدی چه فحشایی تو سرم نثار والده و همشیره و ابوی و اخویتون می کنم باز همین طور ساکت می نشستی و کله ات رو می کردی تو کله ی من؟!

خلاصه روز اولی که وبلاگم رو راه انداختم فکر می کردم که هر روز می تونم اینجا یه عالمه چیز بنویسم اما اینطوریه که تا حالا نشده و حالا هم که اینا رو نوشتم اونایی نیست که می خواستم بنویسم اما مسئله این است: بودن  یا نبودن و مسئله مهمتر این که هستم! خب شب به خیر

راستی امشب حواسم بود یادداشت و مداد گذاشتم بالای سرم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

چند سال پیش یه اس ام اسی بود که خیلی رد و بدل می شد و فکر می کنم به دست شما هم رسیده بود اس ام اس هم این بود که با تولد هر فرزند خدا این پیغام را به ما می دهد که هنوز از انسان نا امید نیست.

همیشه ماه مهر رو گذشته از اینکه یکی از دو تعادل مقطعی طبیعت در طی ساله و اینکه من کلن عاشق تعادلم ( اگه زیاد اهل خوندن طالع بینی ماه باشید شاید حدس بزنید که من متولد ماه مهرم) دیگه به خاطر فصل مدرسه و همین طور از همه مهم تر تولد خودم و تعداد زیادی از دوستای خوبم در این ماه، دوستش داشتم.

امسال مهر هم زمان شده بود با وقتی که دکتر برای یه عمل جراحی به ظاهر ساده بهم داده بود عملی که دو سالی ازش فرار کردم اما بالاخره گیرم انداخت.

با اینکه کلن آدم ترسویی نیستم و آستانه تحملم نسبت به درد هم خیلی زیاده اما نمی دونم چرا این بار ترسیدم. نه از عمل اما یه حسی بهم می گفت که شاید روزای آخری باشه که فرصت دارم از همه خوبی ها و بدی های این دنیا لذت ببرم. از مرگ هم نمی ترسیدم اما اضطراب بدی داشتم احساس می کردم همه چی نیمه کاره اس احساس می کردم حرفای نگفته زیادی دارم.

می ترسیدم و همیشه این ترس رو دارم که با مردنم خیلی از حرفا توی دلم مونده باشه و نگفته باشم. خدایا اگه خواستی منو ببری حتا نذار یه حرف نگفته تو دلم باقی بمونه.

و ربط جمله اول با این نوشته اینکه که اگه من امسال هم تونستم تولدم رو جشن بگیرم حتا با سر بانداژ شده اینکه هنوز فرصت دارم که حرفای نگفته ام رو بگم قبل از اینکه فرصتم تموم بشه و... یعنی اینکه خدا هنوز از من نا امید نشده...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com