شهر خورشید

 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آن آمد و صد حیف که آن رفت

 

بدرود! ای گرامی ترین اوقات همراه و ای درمیان روزها و ساعت ها، بهترین ماه!

بدورد! ای ماهی که در تو رسیدن به آرزوها نزدیک (و در دسترس) و کارها (ی نیک) در تو گسترده (و فراوان) است.

بدورود! ای یاوری که ما را در برابر شیطان، یاری کردی و ای همراهی که راه های نکویی را برای ما هموار ساختی.

بدورد! بسا کسا که در تو، از سوی خدا، آزاد شد و چه نیک بخت بود آن که برای تو، حرمتت را پاس داشت.

بدرود! ای ماهی که روزهای دیگر با تو رقابت نمی توانند کرد.

بدرود! ای ماهی که از هر آفتی به دوری.

بدرود تو و بدرود شب قدر که از هزار ماه بهتر است.

بار خدایا! بر محمد (ص) و خاندن او درود فرست و به ما به جای ماه رفته ی رمضان، خیر و احسان ارزانی دار! و عید فطر ما را خجسته گردان و آن را بهترین روزی کن که در جلب گذشت تو، بر ما گذشته و گناه ما را از میان برده است. و گناهان ما را چه پنهان و چه آشکار، بیامرز!

بار خدایا! از پدران و مادران و همکیشان ما، همگی، از گذشتگان و آیندگان تا روز رستخیر،‌ درگذر!

نیایش چهل و پنجم- در وداع با ماه رمضان

صحیفه سجادیه- ترجمه علی موسوی گرمارودی

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

خوشا هر باغ را بارانی از سبز

خوشا هر دشت را دامانی از سبز

برای هر دریچه سهمی از نور

لب هر پنجره گلدانی از سبز 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

این دختر پررو یکی از بزرگترین آرزوهای برآورد شده ی منه

با به دنیا اومدنش من یه عمه ی واقعی شدم

خدایا شکرت

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

از تمام رمزورازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

ولی...

راستی

دلم

که می شود!

قیصر امین پور

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

امروز همین طوری بی دلیل! حالم خوب نیست. می دونم که مسخره اس که بگم بی دلیل خودم می دونم دلیلش چیه. اما از این حالم بده که نمی دونم برای خوب شدن حالم چه کار باید بکنم خیلی فکر کردم دیشب هی داشتم فکرم رو از سطح مشکلم بالاتر می آوردم که بتونم تصمیم درستی بگیرم اما واقعن گیجم هر حرکتی می تونه توی این بازی که بیشتر به شطرنج شبیه سرنوشت منو عوض کنه. این که می گم سرنوشت یعنی واقعا سرنوشت؟! خدیا این کلمات رو از کجا به ذهن و دست من می فرستی؟ خودت کمکم کن. من تا فردا صبح هم منتظرت می مونم اگه بهم گفتی که هیچی اگه نگفتی بعدن دبه در نیاری ها من به شدت منتظرت شدم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

بعد از سال ها دوباره دستم به نوشتن رفته. از اون روزهای پر شور و حرارت شهریور 81 (اگه اشتباه نکنم) که شروع به نوشتن وبلاگ کردم تا امروز...

اون موقع ها که  وبلاگ مدیریت رو می نوشتم،  بعد ها که خسته شدم و  امروز که دوباره می خوام بنویسم. شاید این هوس نوشتن دوباره، برگرده به بولتن داخلی که برای محل کارم تهیه می کنم یا شاید...

به هر صورت من دوباره برگشتم و امیدوارم اون حس و اشتیاق هم دوباره برگرده...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com