شهر خورشید

دوباره معجزه­ی آب و آفتاب و زمین

شکوه جادوی رنگین کمان فروردین

شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود

سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود

دوباره چهره­ی نوروز و شادمانی و عید

دوباره عشق و امید

سال نوی همه اتون مبارک امیدوارم که سال خوبی داشته باشین

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

ساعت یه ربع به چهار پنجشنبه اس تازه می­رسی خونه. از هفته­ی پیش با خانم برادرت قرار گذاشته بودی که پنجشنبه با هم برین خرید. قرار اینطوری بود که اون ساعت 1.5-2 بیاد هفت تیر از اونجا با هم برین اما چون تو خیلی کار داشتی حتا وقت نکردی که زنگ بزنی و بهش بگی که نمی­­تونی! از خونه زنگ می­زنی کسی تلفن رو جواب نمی­ده. حتما خودش رفته. یه ساعتی رو به بطالت می گذرونی که تلفن زنگ می­زنه.

سلام خوبی؟ سلام خونه ای؟ زنگ زدم جواب ندادی آره خواب بودم. چی کار می کنی؟ میای بریم؟ نمی دونم کجا بریم؟ نمی دونم تو بگو یا دم خونه­ی ما یا دم خونه­ی شما من حوصله­ی راه دور ندارم. دم خونه­ی ما هم که زیاد رفتیم دیگه همه­ی مغازه­های پاساژ رو حفظیم پس دم خونه­ی شما. باشه. ماشین داری؟ نه من با تاکسی میام. موبایلت پیدا شد؟ نه اما کارت تلفن دارم  باشه از خونه اومدم بیرون بهت زنگ می­زنم که تو هم راه بیفتی

زود حاضر می­شی ساعت پنج و ربع زنگ می­زنی می­گی راه افتادی.  می­رسی سر قرار موبایلتو دستت می­گیری و منتظر می­مونی زنگ بزنه سه چهار تا مغازه رو می­بینی و هی برای اینکه احیانن توی شلوغی خیابون صدای زنگ موبایلتو نشنیده باشی هی نگاش می­کنی. یه بیست دقیقه­ای از قرارتون گذشته میای بیرون و تو خیابون و به همه­ی روسری آبیا دقت می­کنی. اِ موبایلت زنگ خورد! وا یعنی چی از خونشون زنگ زده. تو هنوز راه نیفتادی؟ تو رسیدی؟ آره کلی هم گشتم. من فکر می­کردم تو توی ترافیک می­مونی دیر می­رسی!   باشه الان راه بیفت منم تا میدون پیاده میام اونجا می­بینمت. هی ویترین مغازه­ها رو نگاه می­کنی هی دست فروشا رو نگاه می­کنی. قبل از میدون سر یه کوچه وای می­ستی مطمئنی که یا از این کوچه میاد یا از کوچه رو­به­رویی. نیم ساعت گذشته هنوز نیومده. کم کم دلت شور می­زنه یعنی چی شده؟ شاید جای پارک پیدا نکرده. شهرداری یه استوانه­های سنگی دور پیاده­رو چیده که احتمالن واسه اینه که موتور نیاد تو پیاده رو اما مردم روش نشستن خستگی در می­کنن تو هم ­می­شینی و سعی می کنی آروم باشی. بعد از یک ساعت تلفنت زنگ می­خوره. کجایی؟ روبه­روی خانه و آشپزخانه من دقیقن روبه­روتم دم این تلفن عمومیه از خیابون رد می­شی اون ور خیابون با وروجک برادرت وایسادن سلام. خوبی نگران شدم کجا بودی؟ اون ور خیابون روی اون سنگا نشسته بودم همینطوری که داری ماچش می کنی و این حرفا رو می زنی پررو رو هم بغل می­کنی و جای یه لب روی لپش می­ذاری. عمه چوجا نسسته بودی؟ اون ور خیابون اولین نیمکت سنگی کنار پیاده رو رو که می بینه دوباره می پرسه ایجا نسسته بودی؟ نه عمه جان اون ور خیابون استوانه ی بعدی عمه ایجا نسسته بودی نه عزیزم اون ور خیابون برگشتیم نشونت می دم نیمکت بعدی عمه ایجا نسسته بودی نه عزیزم گفتم که اون ور خیابون این میله ها که تموم شد می ریم اونور بهت نشون می دم باشه باشه صدای دوره گردایی که هر کدوم یه سازی می زنن و می خونن میاد یه گروهشون رد می شه یه پسر نوجوون با آکاردئون یه دختر بچه با تمبک و یه دختر بچه ی کوچیک تر با یه جعبه که پول جمع می کنه اینا چی تار می کنن نانا می خونن چه یا؟ پول بگیرن پول نداین نه عمه پول بگیرن چی تا تُنن پول بگیرن برن چیزی بخرن چی بترن لباس غذا لیاس گذا واسه کی بترن واسه خودشون عمه یه پونصد تومنی بهش می دم می گم بیا بده به نی نی یه خورده میارمش پایین تر که دستش به جعبه ی بچهه برسه پولو می ندازه و با تعجب نگاشون می کنه اِ مینا این مانتو رو نگاه کن خوشگله فک کنم بهت بیاد آره بریم بپوشیم می رین تو مغازه مامانش مانتو رو می گیره و منتظر می مونه تا پرو خالی بشه. عمه بییم دد بریم چه کار کنیم نانا ببینیم میای بیرون و صبر می کنی تا بچه ها بیان توی چشماش اشک جمع می شه هی سرک می کشه از لابه­لای جمعیت تا اونا رو ببینه یه گروه دیگه رد می شن با خودش می گه یه تی دیده عمه چه یا نانا می حونن؟ عمه واسه اینکه پول بگیرن...

مامانش از مغازه میاد بیرون. چه طور بود؟ بد نبود حالا عجله ندارم فقط می خوام یه شلوار لی بگیرم باشه بریم منم همینو می خوام می رین تو یه مغازه شلوار فروشی آقا می شه بچه رو بذارم روی شیشه بفرمایید خانم. مامانش می ره تو پرو فروشندهه با موهای آرمینا بازی می کنه بر می گرده نگاش می کنه عمه این تی یه آقاهه اس آداهه چی تار می تونه لباس شلوار می فروشه واسه چی پول بگیره پول ندایه نه عمه این چیه عمه دیواره دیاره تی یه دیواره مغازه ی آقاهه چی تار می تونه عمه دیوار دیگه کاری نمی کنه چه یا خب کاری نداره بکنه عمه این چی یه گفتم عمه جان دیواره دیگه مامان چوجاس رفته شلوار بپوشه به یم مامان نه بشین عمه جان اصلن توجهی به حرفات نمی کنه می خواد خودشو از روی میز پرت کنه پایین می زاریش پایین. در پرو رو می زنه مامان باز تن مامان جا نیست بمون پیش عمه آقاهه می گه خانم من می رو اون ور شما درو باز کن مامان هوشدله خوشگله فدات شم بخرمش آیه باشه یه جای ماچ هم مامانش می زاره روی لپش و پوله شلوار رو  می ده و میایین بیرون یه نفر رو نشون می ده این تی یه آقاهه اس چی تا می تنه راه می ره چه یا همین طوری دستشو می زنه پشت یه خانومه این تی یه خانومه اس عمه حانومه چی تا می تنه اومده خرید چی بتره لباس شلوار روسری له یاس بتره آره از جلوی یه مغازه ی لباس بچه فروشی رد می شین راحله بیا ببینیم واسه شلوار قهوه ایه آرمینا یه بلیز پیدا می کنیم. مینا این بلیز گل گلیه فکر کنم بهش بیاد فروشنده از سر شونه اندازه اش رو می زنه و می گه اندازه اشه پولشو می دین و میاین بیرون از مغازه بعدی هم تو شلوار می خری و بر می گردین در طول این مدت همه اش سئوال می کنه این تی یه چی تا می تنه چه یا مامانش می گه همه ی این سئوالا واسه اینه که باهاش حرف بزنی هر وقت داری ما مامانش حرف می زنی سریع سرتو بر می گردونه و یه سئوال دنباله دار می پرسه. توی ماشین می خواد بره تنهایی عقب بشینه پشت چراغ دو تا پسر بچه که دامن قرمز پوشیدن و صورتشونو سیاه کردن رو می بینه اِ حاجی هیوز مامان حاجی هیوز پول بدم لیاس بتره از مامانش پول می گیره و تا خونه واسه خودش تعریف می کنه که نی نی نانا می تونه ددنش از اینا دایه (تنبکی که دختر بچه گردنش انداخته بود) حاجی هیوز نانا می تونه یه تی دیده بود من لیاس حریدم مامان لیاس حریده عمه لیاس حریده ...

پ . ن: ببخشید یه خورده طولانی شد می تونین تو دو قسمت بخونین قسمت اول تا عکس قسمت دوم بعد از عکسلبخند

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

طبق روال همه ی روزهایی که صبح می رم سرکار و تاکسی سوار می شم و راننده تاکسی ها بنا به میلشون رادیو گوش می دن و مسافرا هم مجبورن بنا به میل راننده ها رادیو گوش بدن یکی از همین روزایی که دور نبودن یعنی حدودن هفته ی گذشته صبح توی تاکسی داشتم اخبار گوش می دادم.

خبر: انتشار خبر تجاوز یک پدربزرگ و عمو به دختری در تعطیلات کریسمس در کشور ایتالیا افکار عمومی این کشور رو نمی دونم چی کار کرده ( تحت تاثیر قرارداده، متشنج کرده، به فکر فرو برده یا هر فعل دیگه ای که الان یادم نمیاد!)

شاید فعلش این بود که تکون داده چون خود من هم شدیدن افکار خصوصی و عمومی ام تکون خورد. عجب جامعه ی نا امنی! چه آدمای بدی! دیگه آدم باید به کی اعتماد کنه؟!!

یکی دو روز بعدش دست بر قضا با یه خانومی داشتم صحبت می کردم که توی یکی از این انجمن های حمایت از کودکان کار می کرد. خیلی اتفاقی و بدون اینکه من راجع به خبری که شنیدم چیزی بگم گفت که یه موردی به انجمن مراجعه کرده که یه دختر ١٢ ساله اس که بعد از جدایی پدر و مادرش از هم دختر ۶ ساله با پدرش زندگی کرده و متوجه شدن که این پدر !!!!!! از همون موقع به مدت ۶ سال به دخترش تجاوز می کرده. وقتی اعضای انجمن پیگر شدن و با خانواده ی این مرد صحبت کردن فهمیدن که این آقا از تعادل روانی برخوردار نیست و زنش هم به خاطر همین موضوع ازش جدا شده و اینا هم از خونواده طردش کردن وقتی سابقه اش رو بررسی کردن متوجه شدن که این آقا در یک سازمانی که جرات ندارم اسمش رو ببرم کار می کرده و اونجا به مدت دو سال به خودش تجاوز می شده و بعد از این اتفاق تعادل روانی اش رو از دست داده...

الان نمی خوام این اتفاق رو تحلیل کنم این تنها یکی از چندتا اتفاقی بود که این خانم تو فرصت نیم ساعتی که دیدمش تعریف کرد اتفاقاتی از این فجیع تر هم بود. اما می خوام بگم بزرگ کردن یه اتفاق توی یه کشور دیگه و پنهان کردن اتفاقات مشابه یا به مراتب بدتر تو کشور خودمون چه دردی رو دوا می کنه...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

بازم مثل هفته پیش ساعت هشت و نیمه و من تازه میدون هفته تیرم. چند نفر جلوتر از من دارن مسیراشونو به تاکسی ها می­گن تا اینجا که کسی سوار تاکسی جلویی نشده می­رسه جلوی پای من می­پرسم آقا کجا می­ری؟ سید خندان. می­شینم جلو. صدای ظبطش یا پخشش یا هر چی شما بگینش زیاده. داریوش داره می­خونه. بقیه ی صندلی ها هم پر می شه و راه می افتیم. یادم می افته که باید به سوده زنگ می زدم. موبایلمو در میارم بعد از چند تا بوق سوده می­ گه به به خانم بالاخره وقت کردی به ما زنگ بزنی حالی نمی پرسی سرت شلوغه. می زارم تا اونجایی که می خواد گله و شکایت کنه و از بی معرفتی ام بگه بعد می گم آره راست می گی ببین الان تازه هفت تیرم فردا کلاس کارتیمی داریم پس فردا هم بازاریابی اجتماعی داشتم کارای این دو روزو انجام می دادم. می پرسه تموم شد می گم نه نه بابا دلت خوشه تموم چی وقتی تموم می شه که گزارش کار رو هم نوشته باشم. صدای آهنگ انقدر بلنده که صدای سوده هم درمیاد کجایی چرا انقد صدا میاد. می گم آقا می شه صداشو کم کنین. نگاش می کنم چه قدر لاغره  و چه قدر بد اخلاق به نظر می رسه. با اخم جواب می ده نه خانم موبایلتو خاموش کن. انقد خسته ام که اصلن حوصله ندارم باهاش بحث کنم ضمن اینکه جایی هم که الان هستیم اگه پیاده بشم باید تا سید خندان پیاده برم. بی خیال می شم سوده جان صدای آهنگشو کم نمی کنه (اینو عمدن بلند می گم) بعدن بهت زنگ می زنم. می گه وای چه بی شعوره  دوباره بلند می گم آره همونیه که تو می گی منم حوصله ی کل کل ندارم. احساس می کنم با این حرفا یه خورده حرصم و خالی می کنم.

از صدای داریوش خوشم نمیاد سعی می کنم حالا که چاره ای ندارم یه جوری سر خودمو گرم کنم. چک لیستایی که برای پکیج آموزش و اجرا آماده کردم رو از تو کیفم در میارم و دوباره مرورشون می کنم سعی می کنم از اول تا آخر جلسه رو تو ذهنم مرور کنم که چیزی از قلم نیافته یادم میاد که دوربین عکاسی رو ننوشتم یادم باشه توی جعبه لوازم، قیچی و پایه چسب و منگنه هم بذارم کاره دیگه یه وقت دیدی لازم شد. رسیدیم سید خندان چه خوب زود پیاده می شم هوا امشب خیلی سرده اما شانس میارم و زود یه تاکسی دیگه گیرم میاد عقب یه خانم و یه آقا نشستن. حسابی هم به هم چسبیدن و کلی جا هست یاد جوکی که صبح خوندم می افتم از یکی می پرسن که دوست داری سوار تاکسی شدی کی کنارت نشسته باشه می گه یه خانم خوشگل مو بور قد بلند می گن خب دیگه؟  می­گه با نامزدش می­گن حالا چرا با نامزدش می­گه آخه به هم می چسبن جای من زیاد می شه. همین طوری که داریم توی ترافیک جلو می ریم کنار خیابون آدمایی که وایسادن رو نگاه می کنم چه قدر امشب به نظرم همه قیافه هاشون خوبه! اونایی که کنار خیابون وایسادن به راننده نگاه می کنن و مسیراشونو می گن. من آخرین مسافری بودم که سوار شدم جلو هم که یه نفر نشسته. نگاه می کنم به بغل دستیام خانومه سرشو گذاشته روی شونه­ی آقاهه و قیافه­اش معلوم نیست...

زنگ می زنم میام جلو دوربین آیفون که منو ببینن هر چند الان همه خونه اند و  من آخرین نفری هستم که می ره خونه آسانسور طبقه ششم حوصله ندارم صبر کنم از پله ها می رم بالا. در هال بازه سلام می کنم امید دراز کشیده جلو تلویزیون بر می گرده سلام می کنه مامان تو آشپزخونه داره ظرفای شامو می شوره نگاه به ساعت می کنم یه رب به دهه بابا هم که طبق معمول رفته مسواک بزنه تا ساعت 10 شد زود بره بخوابه عجب حوصله ای داره نظم زندگیشو هیچی نمی تونه به هم بزنه سلام مامان. سلام برو زود شامتو بخور ظرفا رو بده بشورم. شام چیه؟ ماکارونی نمی خورم کیفمو می زارم رو کانتر قبضای موبایل اومده پاکشتو باز می کنم وای نه این سومین دوره ایه که 30200 اومده مگه می شه توی این شش ماه یعنی من نه یه قرون بیشتر نه یه قرون کمتر از 30200 حرف زده باشم!!!!

میام می شینم روی مبل حوصله ندارم برم لباسامو عوض کنم آشپزباشی شروع شده مامان دو تا چایی میاره و همینطوری که داره سینی رو می زاره روی میز می گه پاشو لباساتو عوض کن. خب الان. ادامو در میاره خب الان مرض داری تا این موقع سرکار می مونی که حتا حوصله عوض کردن لباساتو هم نداشته باشی. فکر می کنم که چه خوب نمازمو سرکار خوندم. حوصله جنگ اعصابای این سریالو ندارم اما حال بلند شدن از روی مبل رو هم ندارم. سریال که تموم می شه امید میاد پیش مامان و از برنامه اش واسه بعد از عید حرف می زنه منم دو سه تا راهکار با ژست بازاریابی بهش می دم بازم حال ندارم بلند شم دارم فکر می کنم که صبح برم یه دوش بگیرم اما نمی شه می دونم که اون موقع هم نمی تونم بیدار شم ساعت ده دقیقه به دوازده و من هنوز مانتو تنمه چاره ای نیست یادم می افته که هنوز مغازه ی ابی نرفتم پا می شم برم تو اتاق مامان می گه کاپشن و مقنعه و کیفتم ببر کاپشنو مقنعه امو می اندازم روی دسته صندلی ناهار خوری و کیفم رو می ندازم روی دوشم قبل از اینکه برم تو اتاق حوله امو بیارم تو حمومو نگاه می کنم فقط اندازه ی امشب شامپو دارم یادم باشه یه چک لیستم واسه خرید شامپو و کرم ضد آفتاب و کرم دور چشم درست کنم..

 

پی نوشت: جام حذفی: 

استقلال نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

 استیل آذینقلب قلبقلبقلبقلب

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

قلبمینای عزیزم  تولدت مبارکقلب

مینا مامان آرمینایه (به قول خود آرمینا)

منم که عمه آیله ی آرمینام

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط راحله نظرات () |

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را

اگه دوست داشتین می تونین این آهنگو با صدای استاد شجریان اینجا بشنوید یا دانلود کنید

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط راحله نظرات () |

Design By : nightSelect.com